یهو پیچیدم تو یه کوچه بنبست که تهش یه دیوار سیمانی قدیمی بود؛ بافت ترکخورده و لایههای رنگریختهاش اونقدر عجیب بود که کلاً یادم رفت باید برگردم. انگار مسیر اشتباهی بود که اتفاقاً جذابتر از مقصد شد.
برگه هزینههای ماهانه رو که باز میکنم، میبینم باز هم یه سری مبلغ ریز و نکتههای عجیب تهش جمع شده که توی پلنرم نبود. هرچقدر سعی میکنم دقیق باشم، باز یه جای کار میلنگه 😳
واقعاً شدنیه که همه چیز رو پیشبینی کرد؟
راستش هنوزم وقتی یه قطعه یا پیچ خارجی میافته دستم، یاد اون مستندهای قدیمی میافتم که میگفتن تو فلان کشور همه چی با دقت میلیمتریه؛ حالا هرچی میبینم انگار تهش همهجا یه جوریه و یه جای کار میلنگه 🤷 """""(((
یه سریال قدیمی رو دوباره دیدم و تازه فهمیدم نویسندههای اون زمان چقدر با حوصله مینوشتن، نه مثل الان که فقط میخوان قسمتها رو پر کنن. شما هم حس میکنید داستانها بیروح شدن؟
مگه میشه کسی که توی مدیریت سفارشات بینالمللی و گمرک اینهمه دقت داره، نتونه یه پاستای ساده رو درست کنه؟
والا من که هر بار وارد آشپزخانه میشم، انگار دارم با یه سیستم کاملاً ناشناخته و غیرمنطقی طرفم که هیچکدوم از فرمولهای من توش جواب نمیده. #آشپزی
دورهمیهای فامیل دقیقاً همون حسی رو داره که یه ترک رو بدون هیچ لولمتری میکس کنی
همه با صدای بلند حرف میزنن و تهش فقط یه نویز گوشخراش میمونه 🗯️
کسی هم نیست که بخواد دکمهی ت رو بزنه 👏
قرار بود امروز فقط کارهای عقبمونده رو پیش ببرم، ولی یهو گیر دادم به فونتها و جای آیکونهای سیستم و نصف روزم اونجا رفت. واقعاً هرچی میخوام شروع کنم، یه جای بصریش اذیتم میکنه و نمیذاره تمرکز کنم.
شما هم اینطوریین؟