مادرِ بلعنده مادریست که کودک را نه بهعنوان یک سوژه، بلکه بهعنوان ابژهی میل خود نگه میدارد. در چنین پیوندی، کودک اجازهی جداشدن ندارد؛ هستیاش گروگانِ میل مادر میشود و استقلال، پیش از آنکه متولد شود، خفه میگردد!
تابآوری یعنی توانِ ماندن در برابر این فروپاشی، بیآنکه فوراً رنج را انکار، سرکوب یا ترمیم کنیم. وقتی ما قادر باشیم این درد را تحمل کنیم، به چیزی از حقیقتِ میل خود دست مییابیم که امکانِ تغییر مسیر زندگی را برای ما فراهم میکند و راه را برای ساختهشدنِ معناهای تازه میگشاید.
رنج صرفاً نشانهی مشکل یا اختلال نیست؛ رنج جاییست که ما با حقیقتِ خود روبهرو میشویم. آگاهی همواره با درد همراه است، زیرا هر فهمِ تازه مستلزمِ فروپاشیِ یک توهم است؛ توهمی که ایگو برای حفظِ انسجام خود ساخته بود.
با آدمهای بالغ معاشرت کنید. آدمِ بالغ رابطه را پیچیده نمیکند؛ گفتوگو را زنده نگه میدارد. میشود او را فهمید و فهمیده شد، بدون بازی روانی و فرسودگی. در کنار آدمهای بالغ، حتی رنجها هم قابلِ گفتناند.
مهمترین نقش زوجدرمانگر کمک به زوجها در عبور از جنگ قدرت و تبدیل رابطه از حالت «تصاحب» به «پیوند» است. این فرایند مستلزم ایجاد چارچوبی روانشناختی است که هم فردیت هر یک از طرفین را حفظ کند و هم رابطه را تقویت نماید؛ به عبارت دیگر، قانونی که نه بلعنده باشد و نه طردکننده.
تنهایی طولانی مغز راوارد حالت زوال عاطفی میکند! انسان بهصورت بنیادین موجودی رابطهمند است.هیجانها در رابطه تنظیم میشوند،نه در خلأ و تنهایی! وقتی رابطهای معنادار نباشد:هیجانها بازتاب پیدا نمیکند- تجربهی"دیدهشدن" از بین میرود وسیستم دلبستگی واردوضعیت تهدید مزمن میشود!
واکنشهای شدید به محرکهای کوچک؛ بازفعالسازی ردپاهای هیجانی قدیمی هستند که به ما میگویند زخمهای گذشته هنوز در ناخودآگاه فعالاند و هر موقعیت مشابهی میتواند آنها را دوباره احضار کند.
به این ترتیب "صمیمیت جنسی" نتیجهٔ رابطه و پایهگذاری عاطفی آن است، نه نقطهٔ شروع آن.
اما در روابط امروزی این ترتیب وارونه شده است؛ درخواست صمیمیت جنسی بدون هیچ زیرساخت عاطفی و همین باعث شکنندگی، مصرفی شدن رابطه و ناتوانی در ساختن پیوند پایدار میشود...
یکی از پرتکرارترین معضلات روابط امروزی درخواست رابطهٔ جنسی از طرف بخش قابل توجهی از آقایان در همان دیدارهای اول است؛ در حالی که هنوز شناخت یا پیوندی شکل نگرفته است.
در یک رابطهٔ سالم،مسیر رشد صمیمیت به این شکل است:
آشنایی،صمیمیت هیجانی، اعتماد، دلبستگی و در نهایت صمیمیت جنسی.
این الگو که در پژوهشهای جدید تحت عنوان رابطههای مصرفی بررسی میشود، باعث شکلگیری سه پیامد عمده میشود: کاهش مسئولیتپذیری- کاهش تعهد-افزایش اضطراب عاطفی و ناامنی دلبستگی.
در چنین فضایی، رابطه تبدیل میشود به چیزی که «میتواند باشد یا نباشد» نه چیزی که «باید ساخته و مراقبت شود»
متاسفانه مشکل روابط امروزی جایگزین شدن «مصرف رابطه» بهجای «ساختن رابطه» است. رابطهها در بسیاری از مواقع به جای آنکه یک پروژه مشترک باشند، تبدیل میشوند به تجربههای مصرفی:
«اگر خوش گذشت ادامه میدهیم.»
«اگر نه، نفر بعدی.»
زوجدرمانی در ابتدای رابطه اهمیت زیادی دارد، چون الگوهای فکری و رفتاری ناسازگار زوجین هنوز تثبیت نشدهاند. در این مرحله، به جای تمرکز بر اصلاح آسیبها؛ فرصت فراهم است تا زوجها از همان آغاز، پایههای یک ارتباط موثر، گفتوگوی سازنده و صمیمیت را برای پایداری بهتر رابطه بسازند...
وقتی ما با چسبندگی افکار روبرو میشویم، یعنی سگنیفایرهای ذهنی(نمادها، معانی، و تفاسیر ما)دچار تثبیت و گرفتگی شدهاند. ذهن ما نه فقط تفکر میکند بلکه داستان میسازد، گره میزند، علامتگذاری میکند و به واسطهی این ساختارها، خودش را در زندانی که خودش خلق کرده است حبس میکند!
یکی از مشکلات تشخیصی در روانپزشکی این است که وقتی برچسب تشخیصی گذاشته میشود، گفتار بیمار بهصورت کامل شنیده نمیشود؛ تشخیص، گاهی جای گوش دادن مینشیند و همین، مانع فهمِ کامل رنجِ بیمار میشود!
نتیجه آن نسل از مردانیست که نمیدانند چطور در نزدیکی رابطه بمانند، چون هر بار نزدیکی را با تهدیدِ از دست دادن کنترل، اشتباه میگیرند. این رفتار را لکان «دفاع در برابر فقدان» مینامد.یعنی بهجای پذیرش فقدان و رنجِ میل، با اجتناب از رابطه، فقدان را موقتاً انکار میکنند!
در فرهنگهای مردسالار، مردها از کودکی یاد میگیرند که احساس، آسیبپذیری و نیاز را سرکوب کنند. به گونهایی از آنها «ابژهی قدرت» میسازند نه «سوژهی رابطه».
یاد میگیرند احساساتشان خطرناک هستند، وابستگی نشانهی ضعف و «فاصله» راه بقاست.
چون در زندگی روزمره این افراد، ابهامه که اضطراب رو تغذیه میکنه نه خودِ خطر! پس در موقعیت بحران وضعیت روشن میشه، چون فاجعه اتفاق افتاده ومسیر مشخصتره، فرد میدونه با چه چیزی باید بجنگه به همین خاطر سطح اضطراب کم میشه چون دیگه درابهام نیستن، بلکه درواقعیت ملموسند.
یکی از پارادوکسهای جالبی که در تجربهی بالینیام با برخی از افراد با تشخیص «اضطراب فراگیر» (GAD) دیدهام، این است که در موقعیتهایی مانند جنگ، سوگ، مهاجرت یا کنکور که دیگران بهشدت مضطرب میشوند، آنها بهشکل قابلتوجهی اضطراب کمتری نشان میدهند.