وسط همه ی غصه های امشب یه دوستی پیام داد که فردا بجای من گل و شیرینی میبره سر مزار و خوشحالم کرد
یهو به خودم اومدم دیدم حتی اینم ازمون بر نمیاد
نه واسه زنده هاش میتونیم از راه دور کاری کنیم نه واسه مرده ها
اینم شد زندگیمون :)
وقتی عزیزی رو از دست میدی یاد میگیری با دردش زندگی کنی
ولی یه روزایی وقتی تولدشونه یا سالگردشون دردش زندگیتو دوباره میسوزونه
یجوری میسوزونه انگار روز اوله …
اینکه یادم نمیومد واسه چی داشتم گریه میکردم ولی یادم میومد عمیقا داشتم زجر میکشیدم، داشت روانیم میکرد
تمام تلاشمو کردم
همه صحنه ها رو مرور کردم
بالاخره یادم اومد
فهمیدم یسری دردا رو پنهان میکنیم
یسری غما رو عادت میکنیم باهاشون زندگی کنیم
ولی یه جایی باهاشون روبرو میشیم