یهو پشت فرمون دلم تنگ شد.
نه از این دلتنگیای معمولی؛ از اونا که نفس آدم بند میآد، از اونا که آدم تو خودش مچاله میشه.
فرمون رو فشار دادم… محکم… فرمون سفت بود… خیلی سفت، مثل استخوان.
احساس کردم استخوانهاش توی دستامه. دستامو بیشتر فشار دادم.
اسکلت
استخوان
از دلتنگی مُردم.