تو اینجایی
مثل یک دستخط غریبه بر پوستم
نزدیک و ناشناس
اینجایی
برای بوسیدنم نه
برای دریدنم نه
برای خاکسپاریم نه
فقط اینجایی
و تنهایی مرا بزرگتر کردهای.
به او نگاه کردم، طوری که ماهی به عکس ماه در برکه نگاه میکند. نگاه کردم و شعرهای زیادی را در خودم دفن کردم.
بعدا لابد از خاک من درختی میروید که میوهاش اندوه است، با برگهایی کوچک و زیبا، شبیه او.
شاید هم ما آخرین نسلهایی بودیم که حوصلهی فیلمهای سه ساعته، سریالهای شیش هفت فصلی، کتابهای قطور و دوستیهای بلندمدت رو داشتیم. زندگی به نظرم شبیه بیهودگی روی دور تنده.
نمیتوانم به تو فکر نکنم، پرندهی کوچک من، باد مست باهار. و نمیتوانم از یاد ببرم میتوانستم با تو بهشت کوچکی بسازم و خودم را آنجا به تو بسپرم. نمیدانی چقدر لازم دارم مدتی کسی مراقبم باشد.
@kian_aghaei شاید اصلیترین اثر اون کودکی خوب، این توضیحاتیه که نوشتی. بی عقده بزرگ شدن آدم رو از اغراق، خودنمایی و البته خودتخریبی دور میکنه. دمت گرم.