۱/۴
"بار هستی"میلان کوندرا از اون کتابهاست که اول فکر میکنی داری داستان چندتا آدم، عشقها و خیانتهاشون رو میخونی، بعد یهو میبینی وسط یه بحث عجیب دربارهی خودِ زندگی گیر افتادی:
اگه فقط یکبار زندگی میکنیم، تصمیمهامون اصلاً چقدر اهمیت دارن؟
فقط یکبار بودن زندگی، سنگینش👇🏼
حسابی تشدید میکنه (چون میدونه فقر و شکست تحصیلی خودش علت اصلیه).
این حس باعث میشه عذاب وجدانش بیشتر بشه، وقتی میبینه هیچ کنترلی روی شرایط نداره خشمگینتر میشه و همین سیکل معیوب کمکم هلش میده سمت جنایت.
۲/۲
باز درباره #کتاب جنایت و مکافات داستایفسکی:
از نظر روانشناختی، راسکولنیکوف با ازدواج خواهرش دنیا با لوژین مخالفه، چون کار دنیا رو دقیقاً مثل تنفروشی سونیا میبینه (هر دو دارن خودشونو قربانی میکنن تا خانوادهشون از فقر نجات پیدا کنن). این موضوع حس ناتوانی و بیکفایتیش رو
۱/۲
1/3
درباره #کتاب "جنایت و مکافات" شاهکار داستایفسکی
اگه نخوندینش نمیخوام اسپویلش کنم، فقط تشویق به خوندن شید: مثل سریال بریکینگ بد، یه آدم خوب و مثبت، ناگهان خودش رو در میان یک جنایت بزرگ میبینه، ولی برعکس والتر وایت، راسکول نیکف، گرفتار رنج عذاب وجدان، احساس گناه و فروپاشی
3/3
خورده بودن چنین ایدهای برای توجیه کار اشتباه و رهایی از احساس گناه توش هست؛ به چالش کشیدن ایدهی ارتکاب کار اشتباه برای انجام خیر بزرگتر و امکان جابجایی مرزهای اخلاقی.
کتاب پر از شخصیتپردازیهای بینظیره، فقط یک مورد رو بگم: سونیا، فاحشهای که نمادِ رنج مقدس انسان بیگناهه
1/3
درباره #کتاب "جنایت و مکافات" شاهکار داستایفسکی
اگه نخوندینش نمیخوام اسپویلش کنم، فقط تشویق به خوندن شید: مثل سریال بریکینگ بد، یه آدم خوب و مثبت، ناگهان خودش رو در میان یک جنایت بزرگ میبینه، ولی برعکس والتر وایت، راسکول نیکف، گرفتار رنج عذاب وجدان، احساس گناه و فروپاشی
2/3
روانی میشه. وقتی کتاب نوشته شده، فروید 10 ساله بوده ولی لایههای درونی روان و ناخودآگاه انسان رو کاملا میشکافه: "من پیرزن را نکشتم؛ خودم را کشتم. با این کار پدر خودم را برای همیشه درآوردم." فضای کتاب سیاه و مملو از تعفن فقر و احساس گناهه. رگههایی از ایده انسان برتر و شکست
@_lightpink_ همه زندگیها به نحوی هیجان انگیز و به شکلی کسلکننده نیستن؟ 🥲
چیزی که دوست دارم از لنی تجربه کنم، اون مسیر عبور از رهایی به عشق و دلداگی و وابستگی (مغولستان خارجی) هست.
خودم عاشق شدم، ولی شاید قبلش اونقدر رها نبودم که لنی بود، اینه که برام خیلی کیفیت عاشقی و دلداگیش جذابه.
چه سوال وسوسهکنندهای؛ من دوست داشتم زندگی لنی، شخصیت اول کتاب "خداحافظ گری کوپر" اثر رومن گاری رو تجربه کنم.
میشه دوتا انتخاب کنم؟ 😃
مگه میشه فضای هابیت، ارباب حلقهها، اثر تالکین رو دوست نداشته باشی تجربه کنی؟ شخصیت خاصی هم نمیخوام! فقط اون دور و بر باشم 🥲
@farnaz56490183 مگه میشه چنین شاهکاری رو توصیه نکرد؟ 😃
فضای کتاب مثل اغلب آثار ادبی روسی تاریک و پر از کشمکشهای فلسفی راوی با تنهایی، آزادی، پوچی و مرگه که از نظر وجودگرایی خیلی جذابش میکنه.
روایت داستان هم تو ژانر جنایی و پیچیدگیهای داستانی بی نظیره.
اصلا چطوره یه توییت دربارهش بزنم؟ 😉
چند هفته بود از فریبرز خبری نداشت. فریبرز دوست صمیمیش بود که از دوران کودکی دوست بودن و چند سال پیش هم یه کاری رو با هم شروع کردن ولی ورشکست شدن.
گوشیو برداشتو شماره گرفت، چند بار زنگ خورد و بالاخره یکی از اون ور جواب داد.
-بفرمایین
+سلام فریبرز، منم.
-بهبه سلام، چطوری رفیق؟ همه چی روبراهه؟
+ تا حد ممکن آره. کجا بودی این مدت؟ نه خانمم و نه وکیلم خبری ازت ندارن!
-شرمنده درگیر بودم، یکم هم سر کرونا زیاد از خونه بیرون نمیام. ببین اتفاقاً یه چیزی میخواستم بهت بگم…
++ این تماس از زندان میباشد.
+ اههه این پیام مزخرفو نمیدونم چرا گذاشتن! هر یه دقیقه هم پخش میشه، چی بگی؟
صدایی از اونور خط نیومد.
+ الو هستی؟! قطع شد؟ جناب سروان قطع شد ظاهراً، میتونم دوباره بگیرم؟
-الو الو هستم، ببخشید صدا رفت یه لحظه.
+درست شد، چی میخواستی بگی؟
-میخواستم بگم از وکیلت اصلاً خوشم نمیاد، برای اینکه تو رو بچاپه میخواد شرایطو بحرانی نشون بده. خیلی میخواستم بیام باهات حرف بزنم ولی منو که راه نمیدن، اتفاقاً میخواستم به مینا زنگ بزنم ازش بخوام ایندفعه که میاد ببینتت منم باهاش بیام شاید یه جوری راضیشون کنم رام بدن، چه میدونم بگم وکیلتم! دروغ هم نگفتم خیلی دیگه، گفتم؟
خندهش گرفت، کلاً حرف زدن با فریبرز حالشو بهتر میکرد و اینو یادش رفته بود.
+حالا نمیخواد خودتو لوس کنی، بگو ببینم خبری از امیری نشد؟ قول داده بود پولو بده! پیگیری کردی؟ بعضی مواقع شک میکنم منو هُل دادی اینجا خودت بیرون حال میکنی!
-عجب آدمیهها! خودت گفتی من بیرون باشم بهتر میتونم چکها رو پاس کنم، حالا شک هم داری؟ آره بابا همیشه پیگیرم. اونا هم وضعشون خرابه ولی نگران نباش یه شرکت پیدا کردم تو ایتالیا که اگه نمایندگیشو بگیریم ده برابر چکا در میآریم. هفتهی بعد میرم باهاشون حرف بزنم. بازم میگم …
++ این تماس از زندان میباشد.
-راست میگی وسط اعصابه! داشتم میگفتم این وکیلت داره ذهنتو خراب میکنه، اصلاً چرا من و تو باید دوتا وکیل جدا داشته باشیم! میرزایی داشت کارارو میبرد جلو دیگه، خلعش نکرده بودی تا الان موقت هم شده بود بیرونت میاورد.
چند لحظه سکوت شد و صدای نفسهاش که تند شده بود تو گوشی میپیچید. بالاخره گفت:
+ فریبرز نکنه داری کلاً در میری من اینجا بپوسم.
- چرند نگو، ۲۰ ساله رفیقیم و همیشه پشت هم وایسادیم. حلش میکنم. فقط تو رو خدا این وکیلتو یا عوض کن یا توجیه!
....
سه ماه بعد
به نامهای که اون روز بهش رسید خیره شده بود.
سلام، منو ببخش دیگه تحمل شرایط برام غیرممکن بود. وقتی بهش زنگ زده بودی میخواست همهچی رو بهت بگه ولی نتونست، البته بهش حق میدم چون خیلی نگران حال روحیته.
ما از ایران رفتیم، بهم قول داده تو رو بیاره بیرون و میدونی که میشه رو قولش حساب کرد.
مینا
4/4
داشتیم رو از دست دادیم. بیشتر از همیشه نیاز داریم حواسمون باشه که برای منتظر موندن زندگیِ مطلوب، خودِ زندگی رو از دست ندیم. حق داریم از آینده بترسیم، ولی نباید بذاریم آینده تمام امروزمون رو بخوره. این طرز فکر بوبن، تو شرایط سخت الان، کمک میکنه تاب بیاریم و امیدوار باشیم.
1/4
#کتاب "غیرمنتظره" کریستین بوبن یه نوشتهی خیلی لطیفه دربارهی چیزای زمخت زندگی: عشق و کودکی، کنار تنهایی و مرگ.
بوبن منو یاد سهراب سپهری میندازه. از چیزای کوچیک مثل نور یا یه درخت شروع میکنه و یهو میرسه به سؤالهای بزرگ زندگی.
از نظر بوبن، زندگی موجودیه که نمیشه مهارش
بوبن یعنی آگاهی و عشق. کودکی هم یعنی توانایی دیدن دنیا بدون حجاب و شگفتزده شدن از چیزای غیرمنتظره. یهجا میگه: "ما گمان میکنیم زندگی را باید به دست آورد، در حالی که زندگی پیش از هر چیز، چیزی است که به ما بخشیده شده است." ما ایرانیها این روزا خیلی از بدیهیاتی که بهشون عادت
۱/۴
کتاب مگسها اثر سارتر: شهرِ آرگوس پر از مگس و گناهکارای پشیمونه. اُرست بعد سالها برمیگرده، میبینه مامانش با قاتل باباش خوابیده و مردم همهشون سمی و درگیرن. خدا هم داره با حس گناه کنترلشون میکنه. اُرست تصمیم میگیره دیگه نه قربانی باشه نه دنبال تایید.
میره و مامان و