از وقتی عشق را شناختم
برایت مینوشتم
برای تویی که هیچوقت نشناختم
بیست سال
غزل و شعر و آرزو و خیالبافی
توی ولیعصر کیفم را زدند
دفتر عاشقانه هایم رفت
کلی دلم سوخت اما
فدای سرت
تو که هنوز پیدا نشدی
اینبار اینجا برایت مینویسم
اما پیرانه سر
برای تویی که هنوز نیافتمت
وقتی سکته کرد و فلج شد جسمشو از دست دادم.
وقتی فوت کرد روحشو
حالا هم با تخلیه و تحویل خونه تمام خاطراتم باهاشو
یه حال عجیبی ام.
انگار باز مادرمو از دست دادم
بهترین گوشه ی دنیا خانه ایست که کودکی هایت
میان گُل های باغچه اش نفس میکشد
بهترین کاخ دنیا را هم که برایت بسازند
هیچ کجا خانه ی پدری ات نخواهد شد
فقط ۱ روز تا تخلیه
وقتی خانه ای را ترک میکنیم، چیزی از خود باقی میگذاریم. با این که آن جا را ترک میکنیم اما همچنان در آن مکان باقی می مانیم. چیز هایی در درون ما وجود دارند که فقط با بازگشت به آن مکان میتوانیم آن ها را دوباره پیدا کنیم.
پاسکال مرسیه
۲ روز تا تخلیه