مامان: کجایی
بهنام: بیرون
مامان: شلوغه
بهنام: آره خیلی
مامان: راست میگی!
بهنام: خیلییی
مامان: اَع، دیگه نمیتونن هم کاری کنن!
بهنام: نه، تیراندازی هم دارن میکنن
مامان: یعنی میکُشن!؟
بهنام: پس نه، نمیکُشن! اینا… صدا تیرُ میشنوی!؟
مامان: آره… بهنام تو رو قرآن… بهنام…
بهنام: مامان، توپ تانک مسلسل دیگر اثر ندارد
به مادرم بگوئید دیگر پسر ندارد
#بهنام_درویشی
دیشب، خیلی اتفاقی لابهلای تصاویر کلیپی که تو صفحهی منتسب به مامان مهرداد منتشر شده بود، این عکس بابای مهرداد رو دیدم.
فقط چند ثانیه بود…
اما همون چند ثانیه، انگار چیزی رو درونم فرو ��اشوند.
ناخودآگاه بابای خودم اومد جلوی چشمم.
نگاش که میکنم، انگار این داغ فقط پسرش رو ازش نگرفته، رو تمام وجودش سایه انداخته.
اینکه یه پدر، عکس تنها پسرش رو روبهروی بسترش بذاره، فقط برای اینکه آخرین چیزی باشه که شب میبینه و اولین چیزی باشه که صبح چشمش به اون میافته، غمی داره که تا ابد هیچ کلمهای از پسِ توصیفش برنخواهد اومد.
دردتان بر دلم، آقای مشتاقی …