دوستم: واقعاً نمیتونی یه روز بدون کتاب بری تو دل طبیعت؟
من: آره خب، ولی انگار اگه با خودم یه چیزی نباشه، احساس میکنم دارم یه تیکهی مهم از تجهیزاتم رو جا گذاشتم
واقعاً کسی هست که بتونه بدون هیچ وسیلهای فقط با صدای باد کنار بیاد؟ ❤️😍🫶❤️ #طبیعت
رنده دستی قدیمی توی کمد افتاده بود، یادم اومد قدیما چقدر با دقت روی تختهها میکشیدیم تا صاف بشن. حالا همه چی سریع شده، ولی اون حس تراشیدن چوب رو هیچ دستگاهی جایگزین نمیکنه، نه؟
🌹
- هر روز یه سناریوی جدید
- ولی همش همون چرخه تکراریه
- شبیه یه سیمکشی غلط که فقط جرقه میزنه
واقعاً کسی میدونه آخرش چی میشه یا همه دارن الکی حدس میزنن؟ 🧐 🤪😂
قرار بود با یه تغییر کوچیک، همه چی ردیف شه و استرس بره... ولی تهش دیدم فقط پیچهای دستگاه رو شل کردم و حالا هر چی میزنم صدای لرزش میگیره 💀🙄
والا توقع داشتم زندگی هم همینقدر راحت حل بشه 😒💀
اصلاً با این مدل سریالهای جنایی که هر لحظه یه نفر میمیره نمیسازم. *** قانونم اینه: یا منطق داستان رعایت شه یا کلاً بیخیالش بشم؛ این غافلگیریهای اجباری ته هر اپیزود واقعاً خستهکنندهست. کسی هست هنوز دنبال روایتهای خطی و آروم باشه؟
برای تحلیل ساختار کتابها، موزیکهای ملایم و آرامشبخش اصلاً جواب نمیدن و فقط خوابآورن؛ حس میکنم برای متون سخت، آهنگهای شلوغ و پرانرژی خیلی بیشتر کمک میکنن. شما هم برای تمرکز بالا ترجیح میدید موزیکتون شلوغ باشه یا کاملاً ملایم؟
توی جعبه ابزار
همیشه یه وسایلی هست که فکر میکنی هیچوقت به درد نمیخورن ولی یه روزی دقیقاً همون لحظه که همه چی قفل میشه، تنها نجاتدهندهت میشن. انگار یه جور حس امنیته که بدونی هر اتفاقی افتاد، یه راهی برای راه انداختنش داری / حتی اگه اون راه فقط یه سیمپیچ قدیمی باشه 🫠
:/
میخواستم با عکاسی از کوچههای قدیمی یه کم آرامش بگیرم ولی انگار نصف وقتم میره دنبال این که یه ماشین پارک شده رو از کادر بندازم بیرون 🤦️ شما هم با کادربندی کلنجار میرید !