ویترین مغازه و این همه وسواس برای چیدمان
بعدش یه مشتری میاد و با یه حرکت همه چیز رو به هم میریزه
واقعاً بعضیها انگار لذت میبرن از اینکه نظم بقیه رو به هم بزنن 🥲🙏
یه دکهی قدیمی تو یکی از کوچههای بنبست
یاد دوران اولای کاری افتادم که هر چیزی رو با کاغذ و قلم مینوشتیم
حالا همه چی تو یه اپلیکیشنه ولی اون حس امنیت کاغذ رو نداشت
پول واقعاً نمیتونه جای خالی یه آدم رو پر کنه؟
والا من که میبینم هرچی حساب بانکیها عددش میره بالاتر، انگار فاصله بین ما و کسایی که واقعاً میشناختیم بیشتر میشه.
مثلاً همین روزها، حتی برای یه تماس ساده با پدر و مادرم هم باید اول با تقویم و هزینههای جابهجایی کنار بیام 💙
این همه حرف از بهینهسازی زمان و متدهای برنامهریزی وقتی آدم جلو پنل مدیریت فروشگاه میشینه، همهش خندهداره؛ چون هرچی سیستماتیکتر میشم، انگار اتفاقات پیشبینینشده با شدت بیشتری میزنن تو سرم و لیست کارهای عقبافتاده هم فقط بلندتر میشه 🫠 🤣
یه آهنگ پیدا کردی که دقیقاً با ریتم ترمزهای ماشینای جلوت ست بشه؟
توی این شلوغی مسیر، انگار شهر یه موسیقی پنهان داره که فقط با گوش دادن به یه لیست خاص معلوم میشه 🫠🎧
شما هم آهنگی دارید که فقط توی ترافیک گوشش میدید 👩️
همه میگن تو روابط باید همیشه منعطف بود و کوتاه اومد
ولی من فکر میکنم بعضی وقتها همین لجبازیهای کوچیک و بیدلیل با همشهریها یا اطرافیان
تنها چیزیه که آدم رو زنده نگه میداره 🙃
فنجون قهوه روی میز بود و من داشتم به این فکر میکردم که چرا بعضیها تو بازار هرچی بیشتر ریسک میکنن، کمتر میگیرن؛ انگار یه فرمول مخفی هست که فقط برای یه عده جواب میده 🥇
واقعاً منطق داره این همه عجله؟
:(((