@EstiriKeyvan فونیکس و کبوتر درون شعلهای مشترک میسوزن و با هم میمیرن، اما مرگشون نماد وحدت، و نبود حسرته، نه پایان؛
شاید مثل شهید عشق که به تیر معشوق بیحسرت از جهان میره
نقطههای بسیار یا نابسیار؛
آینههای بسیار یا بازتاب یکپارچهی هیچ
چون کاش آدمها قصه بودن
چون پایانِ فنا یا پایانوفنا تنها بهای جاودانگی کلام بود
شاید غبار میشدیم و روایت نمیمرد یا غبار میشدیم تا روایت نمیمرد
هزار و میلیون چون
و فقط
چون پیمودن بردوش چشمها نیست.
نقطههای بسیار یا نابسیار؛
آینههای بسیار یا بازتاب یکپارچهی هیچ
چون کاش آدمها قصه بودن
چون پایانِ فنا یا پایانوفنا تنها بهای جاودانگی کلام بود
شاید غبار میشدیم و روایت نمیمرد یا غبار میشدیم تا روایت نمیمرد
هزار و میلیون چون
و فقط
چون پیمودن بردوش چشمها نیست.
فرض بر اینکه وجود فیزیکیت دست تو نبوده پس اگر بخش دوم پازل درونی برعهده خودِ مطلق آدم باشه و پرسشها به مقصد تلنگر، صداهای درون و بیرون راهنماست یا که وعدهی تباهی تو بشقابهای طلا؟
@EstiriKeyvan داخل نمایشنامه مکبث جادوگران وعده میدن اما مکبث در هیاهوی تاجطلایی گم میشه و میگه
a tale told by an idiot, full of sound and fury, signifying nothing
و نقدهاش هم معمولا میگن گفتوگوهای سطحی، همون هیاهوی بیمعنا و تضییع وقته
فرض بر اینکه وجود فیزیکیت دست تو نبوده پس اگر بخش دوم پازل درونی برعهده خودِ مطلق آدم باشه و پرسشها به مقصد تلنگر، صداهای درون و بیرون راهنماست یا که وعدهی تباهی تو بشقابهای طلا؟
@incognitoamin کاملا حق با شماست که بعضی سوالات برای درک و فهمیدن و بعضی برای حرکت و رفتنن و حتی اگه حرکت کنی آخرش یا میرسی یا میشکنی یا بینهایت میری
پس هدف اصلی سوال اصلیم برمیگرده به اینکه میتونی نوع این سوالات رو بشناسی و حاضری حرکت کنی حتی اگه گاها ندونی آخرش چیه؟