صبح بود و صبوحی زدم. روی پردهی بزرگ، آخرین طرح مجموعهی تازه ام #پوست را تمام کردم. جدا از چند صد طرح کوچک، دوازده پرده خواهد داشت. با هفت قلمِ ریز و درشت خط و ربط کشیدم. زیر دستم باد، پوست و یال دل دل می کرد و چشمهای جنبنده می جنبید.
«در ابتدای واژه
همیشه غایتِ چیزی که واژه نیست میآید
که آنچه میبینم
از سرعتِ آنچه هست میگذرد.»
چهارسال از رفتن رویایی گذشته است.
در این مدت غیبت رویا اهمیت حضورش را بیشتر نشان من داد.
حالا تنها دلتنگی برای صدای او و کلماتی که برجای گذاشته با من است.
«ما مردمان اتفاقی بودیم»
در نیمهی اردیبهشت ۱۳۷۰ به سردبیر کیهان مینویسد؛ ما نویسندگان تا کنون پاسخ اتهامها و اکاذیب شما و دوستانتان را ندادهایم؛ نه از روی ترس یا بیم عواقب حکومت اسلامی.
که شأن فرهنگ و هنر را والاتر از دنائت شما میدانیم.
«که این سكوت دردمندانه از سر تأمل و فرزانگی است»
دکتر جواد مجابی رونوشتی از همین نامه را با مدارک اتهامی و تشویق امت همیشه در صحنه بدست مدیر مسئول کیهان، برای حذف و قتل نویسندگان با امضای چند شاعر و نویسندهی دیگر برای قوهی قضاییه هم میفرستد و مینویسد؛
ما عملا امنيت خود و خانوادههاى خود رادر مخاطره مىبينيم.
و در فراز درخشانی از همان نامه، میآورد:
«ما نمیخواهیم وزیر و وکیل و مشاور و غیره بشویم.
اگر میخواستیم چون لیاقتش را داشتیم میتوانستیم. اما فرهنگ و ادب را برتر از این مناصب و مشغلهها میدانیم»
همین شد که چندی بعد گماشتگان بُت اعظم او و ۲۰ عضو “کانون نویسندگان ایران” را سوار اتوبوس ارمنستان کردند تا حکومت اسلامی، یکجا از دست این “خائنان بریده از مردم و انقلاب” به گفتهی مدیر مسئول وقت کیهان، خلاص شود.
مجابی خودش پیشتر در فرازی از یکی از اشعارش سروده بود که گویی ما مردمانی اتفاقی بودیم در این روزگار و بر این خاک! /۱
“عاشقت هستم تا ابد، اما به انتها رسیدم. ببخش”
شاید آخرین امیدش این بود که یادداشتی را که ۸۵ سال پیش در همین روز نوشت و به لباسش دوخت، کسی که پیکرش را خواهد یافت، ببیند و پسر کوچکش را به دوست شاعرش، آسیف و همسرش بسپارد.
اما زندگی همین را هم از مارینا تسوتایوا دریغ کرد و به شاعر این را هم تخفیف نداد.
پیکرش را پیش از همه، پسرک پیدا کرد با یادداشتی که برایش نوشته بود:
«عاشقت هستم، دیوانهوار.
اگر بختیار بودی و پدر و خواهرت را دیدی بگو که شیدای هر دو بودم تا به انتها.
اما دیگر نمیتوانستم.
که اینجا انتهاست؛ بنبست…
و من تمام شدم»
و ۸۵ سال پیش، در این روز، شاعر دیگر طاقتش طاق شد از سالها تحمل رنج، از تن ندادن به تحقیر،
از گرسنگی و دربدری، از چند دهه تبعید،
از حکم اعدام همسرش، از فرمان زندان دخترش،
از دنائت روزگار و از کثافت استبداد.
و آخرین اثرش را سرود.
اینبار، بجای کاغذ و قلم، خودش شعر شد؛ با طناب و درخت!
که پیشتر سروده بود:
«و بزودی همه ما
زیر خاک خواهیم خفت
ما که هرگز به هم مجال ندادیم
بر روی آن بیارمیم» /۱
«هر آه، تالابی است از یک فریاد»
به دستور فرماندار نظامی گرانادا، سرهنگ والدس، سه روز تمام شکنجهاش کردند تا دیگر در وصف آزادی ننویسد و برای مردم نسراید.
پاسخ داد؛ ترجیح میدهم بمیرم.
تنها تقاضای لورکا این بود که زیر نور مهتاب کشته نشود، چرا که از ماه بسیار سروده است و نمیخواهد شاهد خیانت به دوستش باشد.
خودش پیشترها سروده بود:
«عقابان کوچک!
با آنان چنین گفتم
گور من کجا خواهد بود؟
- در دنبالهی دامن من
چنین گفت خورشید
در گلوگاه من
چنین گفت ماه»
سرهنگ والدس به او گفته بود چون سنگدل نیستم، تقاضایت را میپذیرم.
و در سحرگاه ۱۹ اوت ۱۹۳۶ شاعر ملی اسپانیا را در حوالی “چشمهی اشکروان” به همراه دو معلم روستایی، با شلیک به سر کشتند.
هرگز تا امروز، و حتی با وجود اعتراف به جزئیات قتل توسط فاشیستها، مزارش پیدا نشد.
شگفتا که خودش گویی سالها قبل با تمامی جزئیات، پیشگویی کرده بود، در این شعر، مرگش را:
«احساس کردم که مرا کشتهاند.
به کافهها، قبرستانها، کلیساها یورش بردهاند.
میان بشکههای شراب و گنجهها را جوریدهاند.
سه نفر را به خون کشیدهاند.
اما مرا هرگز نیافتهاند» /۱
“هیچکس نمیتواند سهم خود را به ایران ادا کند”
پیش از آنکه تیغ بر حنجرهاش بگذارند و صدایش را خاموش کنند، دکتر کلاین زاسر گفت؛
پس از عمل، دیگر نمیتوانی حرف بزنی!
محمد قاضی جواب داد:
«در مملکت من حرف زدن ممنوع است»
بعدها وقتی دربارهی “انقلاب فرهنگی” از او پرسیدند، در خاطراتش نوشت:
«این انقلاب از نظر فرهنگی به نفع من، ترجمهها و کتابهایم نبود»
نمونهاش صبح روزی که پس از مصادره و استقرار “برادران” در نشر امیرکبیر، آقای مترجم را احضار میکنند و جوانکی با نام برادر مُطلب که حالا پشت میز ریاست “موسسه انتشارات اميركبير فيضيه قم” نشسته است،
بیآنکه سر بالا بیاورد، از محمد قاضی که تا آن زمان ۴۰ کتاب تراز اول ترجمه کرده بود، میپرسد؛ اینجا چه کار داری؟
قاضی میگوید:
«شما با من کار دارید و دنبالم فرستادهاید!»
مدیر انقلابی، نگاهی به مترجم آن “کتاب مورد دار” میکند و میگوید:
«شما از پیش از انقلاب با امیرکبیر ۹ عنوان کتاب ترجمه کردهاید.
ما میخواهیم کتاب “نان و شراب” را تجدید چاپ کنیم، ولی چون اسم کتاب اسلامی نیست، مشکلدار شده و باید نامش را عوض کنید»/۱
همین چند سال پیش در بندی از شعر بلند “اعتراض” سروده بود:
«با گلولههای جنگی سوراخ سوراخ شده بود
از پشت سر زن متکثر
دیوار به دیوار میگریخت
کوچه به کوچه
تا به خیابانهای کف به لب آورده
میچرخاند در هوا
روسریاش را که آتش زده بود!
مؤلف گفت:
در هیچ کتابی اینقدر اینقدر
نقطههای سوزان را نخوانده بودم من»
علی باباچاهی که در جایی گفته بود:
من از آبشخور غوكان بدآواز مىآیم
از خلوتگه زاغان پُر نیرنگ
و سالها قبل، در فرازی پیشگویانه هشدار داده بود از “رقت قلبها در برابر دقت تیراندازها”
امروز جاودانه شد./۱
| وقتی پسر کوچکم، دیمیتری، مُرد، همه داشتن گریه میکردند. من بلند شدم و رقصیدم.
فقط رقص بود که درد رو متوقف میکرد. |
- زوربای یونانی
ویدئو احتمالا کاریست از مسعود ایرانپور.
«بگذار شعار ما این باشد؛ فراموش نمیکنیم»
میگوید مهمترین ویژگی حکومتهای فاشیستی “ابداع دشمن” است.
«داشتن دشمن، نه فقط برای ساخت هویتشان لازم است که مهمتر از آن موجب میشود تا هرگز تن به بازبینی و مقایسهی نظام ارزشی خود با سایر ارزشها ندهیم.
از همینرو در نظر اومبرتو اکو اصل مشترک میان همهی فاشیستها این است:
«وقتی دشمنی در کار نیست باید آن را ابداع کرد»
اکو این نکته را با روایت خاطرهای از گفتگویش با یک راننده تاکسی در نیویورک، در “شب نویسندگان کلاسیک” در دانشگاه بولونيا در بهار ۲۰۰۸ تعریف کرد.
وقتی که راننده پاکستانی ِتاکسی متوجه میشود زبان مردم ایتالیا، انگلیسی نیست و فرهنگشان با فرهنگ ِآمریکا متفاوت است.
«جا خورد و پرسید:
دشمنانتان، چه کسانی هستند. با چه کسانی میجنگید؟»
اکو پاسخ میدهد؛ هیچکس!
«راننده با تعجب مرا نگریست و گفت این که ممکن نیست»
راننده که از پاسخ اکو ناامید شده بود، چیز دیگری نمیگوید.
«سعی کردم در مقصد با انعامی مناسب ناامیدی راننده را از جواب خودم جبران کنم»
اما همین گپ کوتاه ذهن اکو را برای مدتها مشغول خود میکند:
«بعدها دریافتم چطور باید جوابش را میدادم.
باید میگفتم ما بیش از هر کس در حال کشتن خودمان هستیم» /۱
«اینجا وطن ِدزدها و قاچاقچیها و زندان مردمانش است»
- صادق هدایت (حاجی آقا)
دعوتش کرده بودند به ازبکستان تا شرح حالی از خودش به مناسبت جشن بیست و پنجمین سال تأسیس “دانشگاه تاشکند” بدهد.
چندان چیزی نگفت جز اینکه؛
«شرح حال من هیچ نکته برجستهای در بر ندارد. نه پیش آمد قابل توجهی در آن رخ داده نه عنوانی داشتهام نه دیپلم مهمی در دست دارم و نه در مدرسه شاگرد درخشانی بودهام.
بلکه برعکس همیشه با عدم موفقیت روبه رو شدهام. در اداراتی که کار کردهام همیشه عضو مبهم و گمنامی بودهام و رؤسایم از من دل خونی داشتهاند. به طوری که هر وقت استعفا دادهام با شادی هذیان آوری پذیرفته شده است»
در پایان همین سخنرانی، در ۱۶ آذرماه ۱۳۲۴، با فروتنی میگوید:
«روی هم رفته موجود وازده بیمصرف، قضاوت محیط درباره من میباشد و شاید هم حقیقت در همین باشد»
همانسال “حاجی آقا” را منتشر کرده بود که در جایی از آن نوشته بود:
«هرچه این مادر مُرده، میهن را بَزک بکنند و سرخاب سفید آب بمالند…
دیگر فایده ندارد چون علائم تفعن و نفرت از سر و رویش میبارد»
هدایت کمی بعد، در ابتدای تابستان ۱۳۲۶ در نامهایی به حسن شهیدنورائی مینویسد:
«جایی که منجلاب گُه است، دَم از اصلاح زدن خیانت است. اگر به یک تکه آن انتقاد بشود قسمتهای دیگرش تبرئه خواهد شد»
و میگوید تبرئهای در کار نیست «باید همهاش را دربست محکوم کرد»
او که در آخرین اثرش، “توپ مرواری” آورده بود؛ تمام هستی مردم دستخوش پائین تنهی یک مشت مستبد و آخوند گردن كلفت شده است، در نامهی دیگری به شهیدنورائی نوشته؛ اینجا هیچ چیز، اصلاح شدنی نیست.
«نه حقی داریم که از کسی بازخواست کنیم، نه میهنی و نه آیندهای»
هرچند، آنچه نام او را جاودانه کرد، نه از پا نشستن، که همان بود که در میانهی سفری سخت به هندوستان، برای انتشار “بوف کور” در نامهاش به مجتبی مینوی، در همین روزها در ۱۳۱۵، و از بمبئی نوشت:
«باید از سر نو، همه چیز را یاد گرفت و داخل مبارزه شد»
و اینگونه او صادق هدایت شد، بزرگ ادبیات معاصر ایران.
او که پیشگویانه امروز ما را دید و در جایی نوشت:
«در تاریخ، ننگ این دوره را به آب زمزم و کوثر هم نمیشود شُست»
- تولد ۱۲۳ سالگیتان مبارک جناب هدایت.
#IranMassacre
«تو آزادی را نمیفهمی، در روحت اثر ندارد»
وقتی نوشت:
«در خاندان ادریسی او اولین و آخرین زنی بود که در چارچوبها نگنجید»
خودش را میگفت که «یکباره پرت شده بود به انتهای دنيا»
غزاله علیزاده خسته بود از زیستن در کنار کسانی که در “خانه ادریسیها” اینچنین توصیفشان کرده بود:
«از آزادی بیزار بودند چون آن را نمیشناختند»
شاید برای همین، با طناب به دل ِجنگل زد و پیکرش مهمان قامت درختی در “جواهرده رامسر” شد.
سالها پیش از آن روزی که روستاییان او را تنیده با درخت پیدا کنند، در جایی از داستان “تالارها” نوشته بود:
«از الان اعلام میکنم در آغاز چهل سالگی خودکشی خواهم کرد»
زیرا از تاریکی دلزده بود و خسته از ریاکاران. همین شد که چند هفته پیش از رفتنش به ضیافت طناب و جنگل، در آخرین متنی که منتشر کرد، در نوروز ۱۳۷۵ در “آدینه” نوشت:
«خانهی روشن ما از کی به باد رفت؟ خانههای تزویر و ریا تاریکاند. ما غلام خانههای روشنایم» /۱
@Mo_emamverdi داستانشو بنویس. روایت سورئال جذابی میشه. یاد «خانه باید تمیز باشد» ساعدی افتادم. گرچه که هر فضای هولناک سورئالی برای ما رئال و تجربهشدهست.
لوی برول میگوید ساختار ذهنی جوامع سنتی و عقب مانده با ما متفاوت است و با منطق و بحث حتی تجربه قابل تغییر نیست:
در بین بومیان با مردی ملاقات میکند که وقتی برای ادای احترام به تمساحی نزدیک شده،یک دست و پایش را خورده است. وقتی میپرسد هنوز هم حس میکنی تمساح جد تو و محافظ توست ⬇️
«کشور من شبیه به آن مادری است که میبیند لباس فُرم پسرش دکمهای کم دارد.
با عجله دکمه را میدوزد و سپس فرزندش را خاک میکند»
- ماتئی ویسنییک (پیکر زن همچون میدان نبرد)
#IranMassacre
“دیگر گریه نمیکنم”
در یادداشتهایی که در سوگ مادرش مخفیانه نوشت بود، رولان بارت میگوید:
«همه درجه عزادار بودنم را حدس میزنند اما مگر میشود میزان غم کسی را اندازه گرفت»
مینویسد:
«سوگوار نیستم، رنج میکشم»
هرچند در متنی دیگر پرسیده بود؛ تاریخ اشکها را چه کسی خواهد نوشت؟/۱
«و هفت روز و هفت شب در کنار او بر زمین بنشستند و کسی را با وی سخنی نگفت.
زیرا که میدانستند درد او بسیار عظیم است»
- کتاب مقدس (فصل ایوب)
#IranMassacre