خیلی ناراحتم داداشم مسافرته و نتونستم ناراحتیش موقع حذف پرتغال و شکست رونالدو رو ببینم
مطمنم اگه خونه بود میرفت تو اتاقش درو هم میکوبید و گریه میکرد
(من فوتبال نمیبینم و فن هیشکی نیستم فقط از حرص خوردن داداشم سر این چیزا لذت میبرم😂)
بالاخره ۱۳ تیر شد و من قرار بود امروز خوشحال ترین باشم.ولی همه چی با اون چیزیی که ۱/۵سال پیش براش برنامه ریزی کرده بودم فرق داره.چقدر همه چی عوض شده و چقدر زندگی غیرقابل پیشبینیه
بعد فوت مادربزرگم همش دارم به همچین چیزایی فکر میکنم
که اگه مهاجرت کنمو زبونم لال اتفاقی برای مامان بابام بیف��ه و من پیششون نباشم چجوری بعدش زندگی کنم؟
حتی دیگه دلم نمیخواد طرحمو یه استان دیگه برم.میخوام همش ور دل مامان بابام باشم اصلا تنهاشون نذارم
دقیقا شش ماه از اومدنم به کانادا گذشته بود و میخواستم به مامان بگم که بالاخره میتونم برای ویزاش اقدام کنم. خیلی خوشحال بودم و دلم میخواست راجعبه سمپوزیم هم باهاش حرف بزنم که اولین نفر و با اعتماد به نفس ارائه دادم و همه چیز خوب پیش رفت. وقتی بهش زنگ زدم دیدم تو بیمارستان،