از اشعار عاشقانهٔ مصر باستان، که توی ترجمهم نیومده:
کاشکی رختشویش بودم
و رختهایش را به سالی میشستم
پس آنگاه دلم خرسند میبود
به چنگ زدن به جامههایی
که بر پیکرش سودهاند.
«زن:
شما از گردهی ما تسمهها کشیدهاید…
شما دمار از روزگار ما در آوردهاید. فرق من و تو یک شمشیر است که بر کمر بستهای.
سردار:
زبانت ببرد!
زن:
و تو شمشیر را برای همین بستهای»
- بهرام بیضایی (مرگ یزدگرد)
#زنان_افغان#هرات
Ustad Mehdi Hasan performs a ghazal by Hazrat Bedil.
نشاط این بهارم بیگل رویت چه کار آید
تو گر آیی طرب آید بهشت آید بهار آید
ز استقبال نازتگر چمن را رخصتی باشد
به صد طاووس بندد نخل ویک آیینهوار آید
پر است این دشت از سامان نخجیر تمنایت
جنونتازیکه صید لاغر ما هم بهکار آید
به ساز ما نباید بیش از این افسردگی بستن
خرامی، ناز هرگام تو مضرابی به تار آید
شکفتن بسکه دارد آشیان در هر بن مویت
تبسم گر به لب دزدی چمنها در فشار آید
ندارد موج بیوصلگهر امید جمعیت
هماغوشت برآیم تا کنارم درکنار آید
به برق انتظارم میگدازد شوق دیداری
تحیر میدهم آب ای خدا دیدن به بار آید
فلک هرچند در خاک عدم ریزد غبارم را
سحر گل چیند از جیبم دمی کان شهسوار آید
چمن تمهید حیرت رفته بود از چشم مشتاقان
کنون گلچین چندین نرگسستان انتظار آید
شب آمد بر سر دوران سیه شد روز مهجوران
خداونداکی آن خورشید غربت اختیار آید
هزار آیینه از دست دو عالم میبرد صیقل
که یارب آن پریرو بر من بیدل دچار آید
زادروز #عباس_معروفی به جهت اردیبهشتی بودنش حک در خاطر من است اما بیشتر متمرکزم بر رثایش به تاریخ دهم شهریور.
القصه این پست ادای دینی به نویسندگان در دههٔ شصت است و یادآوری آنکه اگر نسل درخشان امروز با شجاعت گردن به اعراض و اعتراض افراشته میکند، در این دو_امدادی دیگرانی از گذشته وجود دارند:
«…مرداد ماه ۱۳۶۰ اتفاق عجیبی افتاد. دادستانی انقلاب ساختمان کانون نویسندگان ایران (خیابان مشتاق) را تصرف کرده بود و یک قفل آویز با پلمب به در آهنیاش آویخته بود. دارم از تابستان ۱۳۶۰ حرف میزنم که جوانها را برای داشتن یک اعلامیه میگذاشتند سینهی دیوار. تابستان غمانگیزی که راه رفتن میتوانست جرم باشد. آن روز علی دهباشی به من تلفن زد، بعد محمد محمدعلی و سپس هوشنگ گلشیری. روز بعد هر چهار نفرمان در دفتر انتشارات رواق صحبتهایی کردیم که قرار شد من در جلسه مهمی شرکت کنم.روز موعود، در جلسه هیات دبیران کانون نویسندگان؛ احمد شاملو، هوشنگ گلشیری، محمد مختاری، (باقر پرهام غایب بود) و محمد محمدعلی. یک نفر دیگر هم بود که یادم نیست. (شاید محمدعلی یادش باشد، در خانهای نزدیک استادیوم المپیک) به من گفته شد دادستانی انقلاب، ساختمان کانون را در قبضه دارد تا سر فرصت پروندهها را زیر و رو کند تصمیم بگیرد. جان همهی نویسندگان در خطر است. ما باید اسناد و مدارک و نشانیها و صورتجلسهها و کتابها را از ساختمان کانون خارج کنیم و به جای امنی (خانهی مسعود میناوی) برسانیم. «تو حاضری چنین کاری بکنی؟» مختاری گفت: «چون چهرهی شناخته شدهای نیستی…» گفتم: «بله عکسم جایی چاپ نشده.» شاملو گفت: «آزادانه حاضری؟» «بله آقای شاملو.» گلشیری گفت: «اجباری در کار نیست. اما تو معروفی، جنمش را داری، خودت تصمیم بگیر. روزگار بدی شده.» توی دلم هیاهو بود، توی سرم غوغا. منتظر دخترم مهرگان بودم که ماه بعد به دنیا میآمد. معلم ادبیات دبیرستان هدف بودم. این چیزها را همه میدانستند. شاملو خیره نگاهم کرد: «اگر گیر بیفتی درجا اعدامت می کنند. بیمعطلی! یعنی همین!»…..
مابقی گفت و شنود را در این پیوند پیوست بخوانیداز فصلنامهٔ ادبی الفبا:
https://t.co/LazFc0VIB6
«وسیع باش و تنها و سر به زیر و سخت»
وقتی پیش از مرگ سهراب به عیادتش میرود، سهراب ناباورانه میپرسد چگونه میشود که در اسلام نقاشی امری حرام و تباه باشد.
شاهرخ مسکوب میگوید حالا که شده.
کردند و شد!
مینویسد:
«سهراب لبخند تلخی زد. پیدا بود نمیخواهد بیشتر بشنود. حق هم داشت»/۱