یک روز میفهمی
خیلی از چیزهایی که دنبالش بودی،
قرار نبوده
به تو تعلق داشته باشند؛
فقط آمده بودند
تا سلیقهیِ قلبت را عوض کنند،
فهمت را عمیقتر کنند،
و تو را
برای نسخهیِ تازهتری از خودت
آماده کنند..
یه روز مولانا از شمس میپرسه که
« این اندوه عمیق بلاخره کِی تموم میشه؟ »
شمس هم میگه که « اندوه تمام نمیشود ، تو آنقدر وسیع میشوی که اندوه در تو گم میشود »
«از تمام ماجراهای غمگینمان بیزارم.
نه از شنیدنشان، بلکه از اینکه چنین ماجراهایی برای گفتن داریم، از اینکه بسیار زیاد هستند.»
- گرسنگی؛ رکسان گی، فارسیِ میعاد بانکی.
«اما عزیز من،
اگر تناسخ حقیقت داشته باشد، ای کاش هرگز به خاطر نیاوریم چه کسی بودهایم، چگونه زیستهایم و رد پایمان را در کدام جغرافیا بر جای گذاشتهایم؛ چرا که همین یکبار زندگی در این قبرستان ارزوها زیادی بود؛ خاطرهاش پیشکش . .»