داری زندگیتو میکنی، به هیچ چیزی فکر نمیکنی، حالت خوبه؛ زااااارت یکی که نباید، این وسط پیام میده و میرینه به تمام حالت و دوباره شروع میکنی به اورتینک کردن....
بعضی شبا به این فکر میکنم که چرا دیگه از چیزی لذت نمیبرم چرا دیگه نمیرم دنبال چیزای جدید چرا دیگه نمیخوام با ادمای جدید اشنا شم چرا دیگه حال عکس گرفتن ندارم چرا حالم خوب نیست.
و جواب چرا هام ترسناکه....
من تغییر کردم و تبدیل شدم به این آدم.....
فکر کن خانوادت کاری کنن که هیچ خاطره ای نداشته باشی نه دوستی نه مسافرتی با دوستات نه تفریحی نه پارکی نه کافه ای و… بعد بقیه تو چشمات زل بزنن بگن تو چرا انقد ساکتی! چرا راجب هیچی حرف نمیزنی! من خاطره ای ندارم من حتی نمیدونم چطوری باید حرف بزنم 💔
وقتی خیلی طولانی حرف نزنی، چیزها جمع میشن و دیگه شروع صحبت سخته چون نمیدونی از کجا و چی باید شروع کنی. اینجاست که یکهو میبینی با اینکه «همه میدونن» ولی کسی چیزی نمیگه.
اینجور وقتها بهتره از هر چیزی که پیش اومد گفتگو رو شروع کنی. باب گفتگو که باز بشه، گرهها هم باز میشن (: