نیاز دارم حداقل دو هفته نرم سرکار یا حتی شاید بیشتر.
واقعا نمیکشم، واقعا تموم شدم و هر آخر هفته انرژی خیلی کمتری از چیزی که مصرف کردم بهم برمیگرده ….
حدود ۳ ساعت از رفتن بابام گذشته بود توی بیمارستان بودیم قفسه سینم درد میکرد و نفسم بالا نمیاومد… مامانم دید دستم به قلبمه گفت «قلبت درد میکنه؟» گفتم « از غمه…»
امشب دستش به قلبش بود گفتم «مامان قلبت درد میکنه؟» گفت «از غمه مگه مال تو درد نمیکرد؟»
راست میگه هنوزم درد میکنه
نگار همیشه بهم میگفت چهطور اینقدر صبوری این اواخر بیشتر تکرار میکرد…
هنوزم نمیدونم چهطور ولی این رو میدونم این ویژگی رو از بابام دارم، بابای اروم و صبورم…