شنیدنش تلخه ولی میگم:
نداشتن خانواده حامی میتونه اونقدر شمارو از بقیه عقب بندازه که هیچوقت با هیچ مقداری از تلاش به اهدافتون نرسید. استثناها همیشه وجود دارن، قرار نیست لزوما ما اون استثناها باشیم.
حتی اگه توافق دروغ باشه و همین امشبم جنگ بشه دیگه منخوشحال نمیشم.
چون عنش درومد
۴۰ روزه دارم خودمو قانع میکنم عنش درنیاد ولی امشب دیگه عنش درومد.
میخواد توافق شه به کیرم میخواد جنگ شه بازم به کیرم.
کیرم تو ذره ذره این خاک اهورایی که فقط رید به جوونیم و موهامو دونهدونه سفید کرد
تو ۲۴ سالگی فهمیدم که دلسوزی برای همه بدون هیچ مرزی، فقط تهش برای من خستگی و فرسودگی میاره و من مسؤل مشکلات همه نیستم و اینکه من دوست دارم برای همه دلسوزی کنم یه هشداره و نشوندهندهٔ زخم روانی داشتن منه و باید به فکر درمانش باشم.
دلسوزی بیشازحد با مهربونی فرق داره.
شیرین تو "تاسیان" کنار همون سروی که کادوی تولدش بود جون داد و امیر مثل "ماهی سیاه کوچولو" تو آب تموم کرد. پایان قصهٔ "تاسیان" با مرگ سرو و به دریا رسیدن و غرق شدن ماهی سیاه کوچولو بود.
درد و رنجی که با گذشت سالیان دراز در روحش روی هم انباشه بود، او را مانند سنگ، محکم و سنگین کرده بود. دیگر کسی قدرت نداشت باعث رنجش او شود. کسی قدرت نداشت این سنگ را از جایش تکان دهد. کسی قدرت نداشت کوچک ترین احساسی را در او به وجود بیاورد...