قشنگ ترین حسی که داشتم برای دیشب بود. دختر کوچولویی که خانوادشو گم کرده بود بردمش پیش انتظامات پاساژ اما انتظامات نبود منتظر موندیم. همونجوری که بغض کرده بود بهم میگفت اگه منو اینجا تنها بزارن و برن خونه چی؟ یه خورده دلداریش دادم منتظر انتظامات بودم تا بیاد و اسمشو بگه ..