قلبم برایت به درد میآید لیلا. نمیدانم چگونه یاد گرفتی با دستهای کوچکت مرا در آغوش بگیری و لبخند عزیزی بر لبهایت بنشانی. انسان با چهل روز زندگی اینهمه عاطفه میآموزد؟ خاک عطر تو را به مشامم میرساند. چطور به خاطرم آمدی، دختری از جنس نوری که از آسمان میتابد.
برای خواهر کوچکم.
میگویند حالا که معتقدی انسان برای زندگی شتابزده و مدرن ساخته نشده، برگرد به دنیایی که در آن چند ماه طول میکشید تا نامهها سوار بر اسب به دست صاحبانشان میرسیدند. کاش میشد.
شبهای تابستان مرا تنها ساکن خانهای در کنار اقیانوس میکنند. باغچهاش پر از گلهای صورتی با تنهای عرق کرده و زمینهی سبز است، چایی ها نمیچسبند. خلوتی و صدای امواج فقط بیقرارم میکند و انگار دستانم رها شده، از دستان تمام کسانی که دوستشان دارم.
امروز فکر کردم سلامتی یک محکوم به اعدام چندان اهمیتی ندارد. مرگ او با معالجه به تاخیر نمیافتد. به طور حتم خواهد مرد و دل بستن به اتفاقها فقط امیدی واهی مثل سایر امیدهای درون قلبهاست. او پیش از این پاسخ پروردگار به نیایشهایش را از دهان قاضی شنیده.
اما برخی دیگر از آدمها شبیه به خانهای هستند که عزیزترین کسانم در آن آرام خوابیدهاند. خیالم را راحت میکنند. و من نشستهام، دستانم دور استکان چایی است.
چرا وقتی پرندهها بال میگشایند پرواز میکنند اما همان را برای انسانها سقوط مینامند. چرا تمام وردها از دهان مذهبیترین افراد، جوانی را که لبهی بامی ایستاده از افتادن نجات نمیدهد؟ شاید آنها پیش از این نیایشهایشان را سر آخرین عبادت جا گذاشتهاند.
خوشیها و هنرها به دلم نمینشینند. همگی محتاجِ دوربیناند و شبیه ترفند به نظر میرسند. دستکاری اصوات و تصاویر نه آفرینش آنها. در انتظار دست زدن، نه تلاشی غمناک برای آنچه که به سختی بیان میشود.
وقتی در مسیر نگاه برخی آدمها قرار میگیری انگار به روحات دستدرازی میکنند. چشمانی گشنه و تشنه که دندان بر هم فشار میدهند و سر در کار تو دارند. باید به خانه برگردی، جای جای بدنات را بشویی. آرامش چند روز را در یک لحظه میگیرند.
دیشب تپشهای قلبم را جایی بیرون از بدنم حس میکردم. ابتدا در آغوشم، بعد مسیری را طی میکرد، کنار درخت افرا میایستاد، درخت خشک میشد و خودش را دفن میکرد. قلب من دیشب زیر خروارها خاک میکوبید.
پیکار بیوقفهی او با گذشته، آسایش را از خودش و هر آنکس کنارش بود میگرفت. میخواست گذشته را به زانو در بیاورد، خود را به رخ آدمهایی بکشاند که نه دیگر بودند و نه چگونگی بودن او نزدشان کوچکترین اهمیتی داشت.
امروز این امکان را در نظر گرفتم که داشتن یک روال ثابت برای زیستن و پر کردن وقت با کارهای تکراری و هر چند مفید، نوعی مشغولیت تا سر حد جدایی از زندگی است. تو فقط یک زندانبان و آقابالاسر دیگر را با خون دل بار آوردی، همین.
پوشیدن لباس نظامی برای خشک کردن مغز کافی است. آنها به زن و فرزند به شکل یک زیردست و سرباز مینگرند و هر حرفی را جسارتی به درجههای روی دوش خود قلمداد میکنند. جز حرف زور نمیگویند و بر هر آنچه که زیبا و لطیف است میخندند، چون نه میفهمند و نه یارا و لیاقت داشتنش در آنهاست.
آنها برای سر زدن آمده بودند، با لباس هایی شیک، برای زدودن غمها از دل، که ماندن طولانی مدت در رفاهِ آن سر دنیا آدم را کسل میکند. ما در تاریکی نشسته بودیم وقتی چمدان در دست رسیدند. پیش چشمشان مردمی گلایهمندیم که زندگی ما با اندکی زودتر بیدار شدن سامان خواهد یافت.