یکی از لذت بخش ترین صحنه های جنگ اونجایی بود که یه سری گدا گشنه پاپتی به طمع گرفتن جایزه اسارت خلبان امریکایی رهسپار جاده و بیابان شدن ��لی با سرب داغ کسپر شدن جنازه اینا رو باید تو خلای حظیره خاک کنن
من خیلی شدید کونم ازین میسوزه که عمرمون رو بچه شیعه که اندازه عن ارزش نداره سوزوند، یعنی اصلا زندگی و عمر و جوونی و اینا تخمم نیست، اما اینکه این مادون حیوونها زندگی و عمر مارو سوزوندن، این برام سنگینه.
امیدوارم حداقل یه روزی جرشون بدیم.
اینو بدون هیچ اغراقی ��یگم؛ از هر پنجاهتا پستی که توی توییتر میخونم دستکم دهتاش دربارهی به بنبست رسیدن آدمها، طاق شدن طاقتشون در تمامی جهات زندگی، ناامیدی محض و ��یل به خودکشیه. برای منی که سالهاست توییتر رو دنبال میکنم، این انباشت تاریکی حکم پنیکاتک داره. لعنت و فقط لعنت!
تا حالا شده یه کاری رو سه روز عقب بندازی،
بعد وقتی بالاخره انجامش میدی بفهمی فقط ۱۰ دقیقه طول میکشیده؟
بعد آدم میمونه با این سؤال که:
من دقیقاً این سه روز داشتم از چی فرار میکردم؟