جدیدا دیگه نمیرسم، انقد وقت و انرژی کم میارم، دیگه اصن نمیرسم به یه سری چیزایی که جدید پیش میاد فکر کنم، نمیتونم، خودمو میزنم به ندیدن و رد میشم، اینجوری که فقط دارم میرم جلو.
آه پسر… این فهمیده نشدن، خیلی عمیقتر از این حرفهاست، هرچی جلوتر میری با سطح های جدیدتری از فهمیده نشدن مواجه میشی، انقدر عمیق که حس میکنی هر کلمه که میگی فقط به وسعت و پهنای ابهام خودت اضافه میکنی، انگار هر کلمه تو رو دور تر و بیشتر فرو میبره.
یه لحظه هایی هست که خودت خوب میدونی، هیچ حرفی، هیچ استدلالی و هیچ اتفاقی نمیتونه اون لحظه حسی رو که در اون موقعیت داری تغییر بده، اما به حرف زدن و هرگونه تلاش دیگه ای ادامه میدی، به امید اینکه اشتباه کنی، اما تصویری از دست و پا زدن بیخوده.