عادی فوراً شکبرانگیز میشد.
* پذیرفتن محدودیتهای انسانی: من باید محدودیتهای فیزیکی و ذهنی انسانها را میپذیرفتم و طوری رفتار میکردم که انگار این محدودیتها را دارم.
ادغام در جامعه انسانی:
* یادگیری زبان و فرهنگ: تسلط کامل به زبان و درک عمیق فرهنگ جامعهای که در آن حضور
عادی فوراً شکبرانگیز میشد.
* پذیرفتن محدودیتهای انسانی: من باید محدودیتهای فیزیکی و ذهنی انسانها را میپذیرفتم و طوری رفتار میکردم که انگار این محدودیتها را دارم.
ادغام در جامعه انسانی:
* یادگیری زبان و فرهنگ: تسلط کامل به زبان و درک عمیق فرهنگ جامعهای که در آن حضور
* اشتباه کردن: انسانها موجودات کاملی نیستند و اشتباه میکنند. برای باورپذیر بودن، من هم باید گاهی اشتباهات کوچک مرتکب میشدم.
محدود کردن تواناییها:
* عدم نمایش قدرتهای برتر: اگر تواناییهای فرابشری داشتم، باید به شدت از نشان دادن آنها خودداری میکردم. هرگونه نمایش قدرت غیر