از زمین و زمان شکایت دارم، ولی به کی بگم؟
میترسم نسبت به همین اوضاعم اعتراض کنم و دنیا یه کیر بدتر بهم بزنه!
بعدش مگه میتونم از جام بلند شم؟
همین الانشم افتادم که!
یه جوری دلم تنگ شده که مطمئنم یه تیکهی قلبم بصورت فیزیکی مچاله شده.
دلتنگ یه تصویرم که بابا جلوی اخبار نشسته، مامانم آشپزخونهست و منو پریسا از بیرون میایم تو.
دلتنگ یه قهوهی ساده توی تهران،
رانندگی کردن،
ش و ب،
نرگس،
اتاقم،
خونهمون،
خونوادممم!!!