کنار خیابان با گوشی صحبت میکرد و شالش رو شانهاش بود؛ یک تکبوق زدم و اشاره کردم که حجاب بگیرد. دستش را تکاند که: برو بابا! خودرو را وسط خیابان خلوت صبح خاموش کردم و دستم را یکتکه روی بوق نهادم. سی ثانیه نشد که از رو رفت و شالش روی سرش رفت؛ و من هم روشن کردم و رفتم...