زمانی در میابی که بیهوده جان نثار بودی، بیهوده بخشیدی، بیهوده دویدی و روزها وزن و عروض خوانده ای،زمانی که حتی اشعاری را که با اشک سروده و نامه هایی را که بی مقصد و پاکت در دفترت نوشته ای پاره میکنی و"تنها"میروی از خودت...
و این آغاز تغییر جنسیت تو از آدم خاکی به آدم آهنی میشود...
در عمقی از جریان مداوم زندگی،
مثل پریدن از بُعدی به بُعدی دیگر،
در یک حضور گنگ و پیچیده
ناگهان
در میابی.،.
ناگهانی که هر گه رخ نخواهد داد...
اما گهگاه دریافت خواهی کرد:
(...
بگذار باز بگذارم
تا دریافتت منحصراً متعلق به خودت باشد...
اینجا زمین است
یک روز شیرین ترین موجودی و یک روز تلخ ترین
میدانی چرا؟
چون آدمها طعمت را بر اساس میل خودشان میطلبند
تلخ باشی شیرینت را میخواهند
و شیرین باشی تلخت را..
آدمها به تغییر دادنت عادت کرده اند اما به تغییر دادن خودشان...
اتفافی در حال رویدادن است و آن رها کردن تمام خواسته ها و داشته هاست، هر آنچه که میخواستم و داشتن بخشی از آن بود، این حس سبکبالی و پریدن میدهد،
این تنها چیزیست که بال میدهد به من
رفتن...
فاصله...
تنهایی...
تنها بال های منند
و جدا شدن از هر آنچه که وجود دارد و ندارد...
نام دیگرم را پرنده گذاشته ام، تا آن وجهی از من که هنوز پرندگی را به خاطر دارد، بال بال بزند برای...
اما چه فایده؟ همیشه میانه های راه شکارچی کاربلدی شلیک میکند و به زمینم می اندازد
تصور کن، گنجشک دم مرگ چه آوازی دارد؟
از سیاست و اقتصاد چیزی نمیدانم، آگاهی ام تنها از عشق بود، تا اینکه فهمیدم از عشق هم باید چیزی ندانم،
فهمیدم تنها آدمهایی خوشبخت هستند که جنسشان بجای زن و مرد آهن است...