باباجونم هنوز باورم نمیشه که ۳۰ روز شده و دیگه پیشمون نیستی...
همیشه تو قلبم هستی
دلم برای بودنت تنگ شده
برای صدا کردنت که بهم میگفتی نوه عزیزم تنگ شده
کاش بیشتر بغلت کرده بودم
...
🖤✨
نوه کوچولوت با این سن دیگه تو رو نداره
ولی خیلی کوچولوعه که تو این سن تو رو از دست بده و بفهمه چی شده ولی من همیشه ازت پیشش میگم تا تو رو همیشه یادش بمونه و دوستت داشته باشه
ولی با این سن کم میدونه تو دیگه کنارمون نیستی
باباجونم من خیلی دوست دارم
کاش نمیرفتی من فقط یه باباجون داشتم که خدا اونم ازم گرفت
همیشه حسرت اینکه دیگه کنارمون نیستی تو دلم میمونه
بعد رفتنت همیشه دیگه ترس از دست دادن همه رو دارم میترسم دیگه...و...
😔🖤✨
حسرت خیلی چیزا تا آخر برام میمونه
خیلی کارها
و حسرت خیلی چیزایی که دیگه نمیشنوم از باباجونم
مثلا بهم بگه نوه گلم یا مهسا خوشکلم چطوره
حسرت اینکه برم خونشون و اولین نفر که منتظرمه که برسم خونش دیگه نیست کلی ذوق کنه برام
اخه سری اخری که رفتم فقط باباجونم بود و از صبح منتظرم بود🥺
حسرت خیلی چیزا تا آخر برام میمونه
خیلی کارها
و حسرت خیلی چیزایی که دیگه نمیشنوم از باباجونم
مثلا بهم بگه نوه گلم یا مهسا خوشکلم چطوره
حسرت اینکه برم خونشون و اولین نفر که منتظرمه که برسم خونش دیگه نیست کلی ذوق کنه برام
اخه سری اخری که رفتم فقط باباجونم بود و از صبح منتظرم بود🥺
سختترین قسمت اینه که وقتی به مامانم داشت میگفت برام ریش تراش بخر من شنیدم فرداش با مامانم رفتم گفتم من میخوام برای باباجونم بخرم داشتم میخریدم به فروشنده گفتم من یه باباجون دارم😭با اتوبوس فرستادم شمال که زود به دستش برسه
رسید ولی فقط تونست یک بار ازش استفاده کنه قربونش برم😭🖤
سختترین قسمت اینه که وقتی به مامانم داشت میگفت برام ریش تراش بخر من شنیدم فرداش با مامانم رفتم گفتم من میخوام برای باباجونم بخرم داشتم میخریدم به فروشنده گفتم من یه باباجون دارم😭با اتوبوس فرستادم شمال که زود به دستش برسه
رسید ولی فقط تونست یک بار ازش استفاده کنه قربونش برم😭🖤
برم خونه باباجون و مادرجون
برم برای اخرین بار ببینمش
ولی حسرت اینکه روزی داشتم برمیگشتم و باباجونم خواب بود دلم نیومد بیدارش کنم که بوسش کنم و بغلش کنم تا اخر باهام میمونه
حسرت خیلی چیزا تا اخر برام میمونه
برم خونه باباجون و مادرجون
برم برای اخرین بار ببینمش
ولی حسرت اینکه روزی داشتم برمیگشتم و باباجونم خواب بود دلم نیومد بیدارش کنم که بوسش کنم و بغلش کنم تا اخر باهام میمونه
حسرت خیلی چیزا تا اخر برام میمونه
من هنوز نمیتونم باور کنم و برام سخته که باباجونم برای همیشه رفته
۱۸روز شده با اینکه چندوقته برگشتم و دارم مثل همیشه به زندگیم ادامه میدم ولی دیگه ذوق و انرژی همیشه رو ندارم
بعضی وقتها حتی بابت انفجار رجایی خداروشکر میکنم چون دقیقا اون انفجار باعث شد من بعد ۶ سال برم انزلی
من هنوز نمیتونم باور کنم و برام سخته که باباجونم برای همیشه رفته
۱۸روز شده با اینکه چندوقته برگشتم و دارم مثل همیشه به زندگیم ادامه میدم ولی دیگه ذوق و انرژی همیشه رو ندارم
بعضی وقتها حتی بابت انفجار رجایی خداروشکر میکنم چون دقیقا اون انفجار باعث شد من بعد ۶ سال برم انزلی
بعد چندساعت ناامیدی که میگفتن کلا امروز هیچ پروازی انجام نمیشه و نمیدونستم چجوری مامانمو اروم کنم وقتی خودمم اروم نبودم
بالاخره تونستیم از قشم بریم به برای خداحافظی باباجونم برسیم
بعد چندساعت ناامیدی که میگفتن کلا امروز هیچ پروازی انجام نمیشه و نمیدونستم چجوری مامانمو اروم کنم وقتی خودمم اروم نبودم
بالاخره تونستیم از قشم بریم به برای خداحافظی باباجونم برسیم
میرسم خونه میبینم مامانم داره گریه میکنه و آماده میشه بره فرودگاه منم نمیدونم چجوری تو نیم ساعت که تو شوک بودم چجوری آماده شدم برم فرودگاه
دقیقا زمانی که گردوخاک برام مهم نبود وقتی تمام پروازها کنسل شده بود تازه فهمیدم گردوخاک مانع رفتن ما شده بود
میرسم خونه میبینم مامانم داره گریه میکنه و آماده میشه بره فرودگاه منم نمیدونم چجوری تو نیم ساعت که تو شوک بودم چجوری آماده شدم برم فرودگاه
دقیقا زمانی که گردوخاک برام مهم نبود وقتی تمام پروازها کنسل شده بود تازه فهمیدم گردوخاک مانع رفتن ما شده بود
وقتی باورهات رو نسبت به یه نفر از دست میدی، حتی دیگه دلت نمیخواد باهاش دعوا کنی. نه خشمی باقی میمونه، نه میلی برای توضیح خواستن، چون پایان واقعی معمولاً با سروصدا و درگیری اتفاق نمیفته ، بلکه بهصورت تدریجی، در درون ما و با یه خلأ شکل میگیره.