تمام روز لبخند زدم، سر پا واستادم و به کارام رسیدم،
ساعت دو نصفه شب در حالی که برق اتاقم خاموش بود، به نقطه ی نامعلومی از تاریکی زل زده بودم وچاووشی داشت میخوند: وقتی نمیمیرم، هم دردسر سازم،هم دست وپاگیرم…
پنیک کردم…
اینه وقتی حال دلت بده و سکوت و ترجیح میدی :)
واقعا حالم از رانندگی مردا بهم میخوره
یه جوری رانندگی میکنن و میپیچن اینور اونور انگار کل مسیر ارث پدرشونه
یه روزی من یه پیکان وانت میخرم هر کی بپیچه جلوم میزنم، واقعا با شدتم میزنم :///// یه جوری میزنم خواننده ی تو ضبطشونم بمیره:|||||
روزها صدای خنده میشوم
روی صورتی که دیگر به هیچ آینهای ایمان ندارد.
و شب،
ترکها دهان باز میکنند،
غم، از استخوانم بالا میرود،
و «خواب، در چشمِ ترم میشکند».
۳:۴۰، در سکوت قبل از سپیده…
پنج دقیقه پیش داشتم To do list مینوشتم برای خودم و کارایی که میخام انجام بدم و الویت بندی میکردم
و الان حتی دلم نمیخاد طلوع خورشید فردا رو ببینم…
این جنگ داخلی من با خودم یه روزی من و از بین میبره