این آرماند تو اوایل فصل سه به معنای واقعی کلمه بدبخت و بینوا بود. روانم برای غم انتها ناپذیرش شرحه شرحه شد و دلم کباب شد و سوخت.
در واقع این اصلا آرماند نبود، بلکه آرون بود. آرماند واقعی رو تو قسمت آخر باید دید.
دستهای اسد با اون انگشتهای کشیده و بلند اینقدر بزرگ و خوشگله که نمیدونم باهاشون چیکار کنم. نازشون کنم؟ ببوسمشون؟ یا یهو دستوپام رو گم کنم و گازشون بگیرم؟
عاشق پسرایی ام که با ما برای کامران و هومن همراهی میکنن ، این یعنی صلح درون این یعنی من انقدر اعتمادبنفس و عزت نفس دارم که بالا رفتن کسایی که شاید وجه تشابهی با من و جامعه ای که توش رشد کردم ندارن باعث نمیشن من حس کنم مردانگی من به طریقی داره زیر سوال میره ، درود بر شما عسل پسرا
الان فهمیدید ایکانیک ترین دوران موسیقی فارسی دهه ۸۰ بود، در اینده خواهید فهمید نه تنها موسیقی، بلکه از نظر انیمیشن و کارتون، خوراکی، استایل و خیلی چیزای دیگه هم دهه ۸۰ پرایم.
کودکی ما واقعا ایکان.
تایم لاین این چند روزه ی کامران و هومن نشون داد که خیلی از خانومی ها به مردایی علاقه دارن که مهربون، با ادب، با محبت، درصلح با فمنینساید و دارای کمی عشوه ان. تو گویی چند روزه که گولاخ های آلفای لاشیمآب به کناری رانده شدن