دیروز که رفته بودم بازار،یهو عابربانک دیدم گفتم بزار یه موجودی بگیرم که در همین حین یه آقایی که حدودا۷۰ سالشون میشد واستادن کنارم و اصرار داشتن ازشون لیف بخرم،منم چون مشغول کارم بودم اصن اهمیت نمیدادم بهش حتی رفته رفته داشت اعصابم خورد میشد،اخرش که کارم تموم شد برگشتم دیدم ۱__
۳–با این کارش، یه لبخندی اورد رو لبام که هرچی غصه داشتم یهو از بین رف،تشکر کردم ازش
ولی بعدش از خودم عصبی شدم که چرا آدما رو نشناخته اخم میکنم به صورتشون،چرا جوری رفتار کردم که شاید اون اقاعه ناراحت بشه از رفتار من،درحالی که اون یه لبخند اورد رو لبام،خلاصه خیلی شرمنده شدم 🥲
۲–دیدم هنوز اونجا وایساده نگام میکنه منم حرصی بودم،گف ازم لیف میخری،فقط واسه اینکه بیخیالم بشه گفتم باشه ۳ تا بده،همچنان اون آقا با لبخند نگام میکرد،پول لیفارو که دادم،گف چندسالته گفتم۲۱،گفت ماشالا خیلی خوشگلی دخترم،از جیبش یه ۵ هزاری دراورد دور سرم گردوند گف از چشم بد دوربمونی