-منتشر شد.
یک روز همه از غلت و واغلت بیدار میشویم، از پنجره بیرون را نگاه میکنیم، صبح زمستان است، هوا خاکستری است اما گوی سرخ خورشید هنوز بر نیامده است. ساعتی بیشتر میتوان خوابید، اما خورشید باز هم بر نخواهد آمد. ما در غروبی ابدی گرفتار آمدهایم. ما کابوس گذشتگانمان هستیم.
همهٔ اینها و خیلی چیزهای دیگر را زن پذیرفته بود، چون زندگی هرچه باشد به معنای پذیرش ازدستدادن پیدرپی شادیهاست، درخصوص خودش حتی نه شادیها بلکه صرفاً امکان بهبود اوضاع.
—نمادها و نشانهها، ولادیمیر نابوکوف، ابراهیم عامل محرابی، برگ هنر شمارۀ ۴۸
قدردان محبت جایزه ادبی پرانتز که «خندههای هراس و تنهایی» را به عنوان بهترین رمان تاریخی این دوره انتخاب کردند هستم. به جهانگیر شهلایی عزیز و همکارانش خسته نباشید میگویم و از نشر چشمه بابت انتشار و نامزدی کتاب سپاسگزارم. امید که قلممان یارای نوشتن تاریخ اکنون را داشته باشد.
@Mahooolak@Kosar20001212 ممنونم. من اینجا _در لینک زیر_ مواجهۀ شخصیام با فیلم و مقایسهاش با کتاب، اما از منظری شخصی و متفاوت از این توییت را نوشته بودم. نکتۀ طرحشده در این توییت متفاوت، عمومیتر و البته بسیار جذاب است و دربارهاش واقعاً باید نشست و سیر و مفصل گپ زد.
https://t.co/XdB2b96Liq
@navid280 سلام و ارادت بسیار
یک دنیا ممنونم از این همه محبت. در تلاشم وقتی نوشتن را بلد نیستم (یا توان نوشتن آنچه باید را ندارم)، دستکم ننوشتن و خاموش ماندن را بلد باشم.
دیوانه خلاف سوی سواران گام بر میدارد. فریاد میکشد. ٬بذرها! ای بذرهای کاشته! اگر زود بر نخیزید، اگر این دام را به سویی رها نکنید، از زیر این آوار نخواهید رست. دیگر آفتاب را نخواهید دید.٬ یکی از آن بر زمینافتادگان من بودم و تو گویی آخرین فریاد دیوانه رو به من بود.