چه قدراحمقانه هرچیزی که برای من نیست راانتخاب میکنم
هرچیزی که اگرهم به سمتم روانه شود قطعا خیلی زود مرا رها میکند این تن احمق این قلب بی همه چیز
به دنبال آنی است که حتی انگشتش هم به آن نمیرسدو چه قدر حقیرانه پا پس میکشم از چیزی که میدانستم نباید و احمقانه قلبم میگفت باید.
#آرزو
امروز داخل یه مغازه یه پیرمرد ناز و تمیز دیدم
اومد نزدیکم ،گفت چطوری جوون؟
با لبخند گفتم خوبم
چند ثانیه نگام کرد بعدش گفت :میگذره.
پشمام ریخت!
حس کردم تموم چیزی که درونم بود اون لحظه،تونست بفهمه
حاجی انگار میتونست از تو چشام بخونه
گنگل ناز بود خلاصه
(کاش از تو چشام میخوندی)