هرگز دوست ندارم شب آخر یک محکوم به اعدام را توصیف کنم، چون با تصورش بندبند وجودم به لرزه در میآید اما مینویسم تا بدانید در زندانهای جمهوری اسلامی، این جانها دقیقاً چه جهنمی را تاب میآورند.
از نظر جسمی، بدن در وضعیت «هشدار مرگ» قفل میشود. قلب آنقدر وحشیانه به قفسه سینه میکوبد که انگار میخواهد راهی به بیرون پیدا کند. دهان از شدت استرس خشک خشک میشود و نفس در سینه سنگینی میکند. یک لرزش مهارناپذیر از مغز استخوان شروع شده و تمام دستها و پاها را میگیرد گویی تکتک سلولهای بدن، پیش از طناب دار، دارند از ترس تمام شدن فریاد میکشند.
از نظر روانی، این یک «شکنجهی بیپایان» است. مغز میان باور نکردن و وحشت مطلق دستوپا میزند. فرد در سلولش راه میرود و به دیوارهایی نگاه میکند که قرار است چند ساعت دیگر آخرین تصویر او از دنیا باشند. هجوم خاطرهها، بوی دستهای مادر، حسرت یک آغوش ساده و آرزوهایی که قرار است با چهارپایه دفن شوند، آدم را به مرز جنون میبرد. هر بار که کلیدی در قفل میچرخد یا صدای پایی در راهرو میپیچد، انگار جان از بدن بیرون میرود.
اینها فقط منتظر مرگ نیستند
این عزیزان در زندانهای این رژیم جنایتکار، هر ثانیه هزار بار اعدام میشوند. آنها در تنهایی محض، با گوشت و پوستشان طعم نابودی را میچشند.
صدای آنها باشیم، پیش از آنکه سپیدهی فردا، سکوت مرگبار دیگری را تحمیل کند…
با اذان صبح میخوان این بچه رو اعدام کنن
همه و همه و همه امشب صدای #صالح_محمدی باشید.
فقط تا اذان صبح وقت هست .
همه اسمشو نشر بدید هشتگ بزنید تویت بزنید ریتویت کنید.
صدای این بچه باشید.