«نمیتوانی جلوی حقیقت را بگیری، هیچکس نمیتواند»
ما سوگوار خاکسپاری هستیم، اما نه برای شما،
که برای بزرگان این خاک و مردمانش که در دورانِ ظلمت ِضحاک، روزگارشان چنان بود که اینجاست؛
کاوه گلستانِ عکاس، دست ِهوشنگ گلشیری نویسنده را بر مزار محمد مختاری شاعر که به فرمان دجال در بیابان دارش زدند،
به تسلی میگیرد تا یادآورمان کند؛
که ما مردمانِ سالهای سیاه ِوطن، جز خود، هیچکس را نداریم!
کاوه گلستان که امروز ۷۶ ساله میشد، در جایی از مستندِ “ثبت حقیقت” که دربارهی سانسور و سرکوب ساخت میگوید:
«میخواهم صحنههایی را به تو نشان دهم که مثل سیلی به صورتت بخورد و امنیت تو را خدشهدار کند و به خطر بیندازد.
میتوانی نگاه نکنی. میتوانی خاموش کنی. میتوانی هویت خود را پنهان کنی، مثل قاتلها.
اما نمیتوانی جلوی حقیقت را بگیری. هیچکس نمیتواند»
هم فیلم توقیف شد، هم خودش ممنوعالکار./۱
@Gahvare فک کردی خجالت زده میشه!
فوقش میگه کسی توان مقابله با ما رو نداشت. بله ترسیدن و با احترام گفتن شما آقای دنیا هستین. ما ارتش بزرگی داریم و ابرقدرتیم و این را فقط من کردم. اوباما و بایدن نتونستن😌من تونستم فقط
چپ میفهمید که اگر سندیکا و قوانین سفتوسختی برای حفظ حقوق کارگران نباشد، صاحب سرمایه اینطور برخورد میکند؛ برای حقوق حداقلی دههها مبارزه کرد.
امثال همین سرمایهسالاران دست در دست رژیم برای شما هشتگ «چپ هرگز نفهمید ساختند» و بعضیهایتان کورکورانه تکرارش کردید.
#علیه_بلاهت
حالا امشب قمستی از نامهای که به دوستم مهدی از زندان وکیل آباد نوشتم رو براتون میذارم:
سلام، حالت خوب است؟! خجالت میکشم اگر بگویم خیلی دلتنگت هستم. میترسم با خودت بگویی این دختر همیشه احساسات اغراق شده دارد، نمیدانم. امروز در هواخوری زندان با دوست قاتلم راه میرفتم و یک پنجره تناوب احساساتم به تو را به تصویر کشیده بود. هواخوریمان بیشباهت به اردوگاهی در لبنان نیست. اردوگاهی جنگزده که دیوار سمت راستش پنجرههای فراوانی دارد. این پنجرهها، پنجرههای بند ۱ و ۲ هستند. بند یک ردیف پایینی است و ردیف بالاتر این دیوار خیلی بلند، بند دو زندان است، بند یک متهمین و مجرمین بیسابقه هستند. و بند دو متعلق به زندانیهایی است که مرتکب تکرر جرم شدهاند. همینطور که راه میرویم یک پرنده خونش روی زمین ریخته و پرهایش زمین را پوشانده دوستم میپرسد به نظرت گربه پرنده را خورده است یا کلاغ؟! استدلال میکنم که کلاغ و سعی میکنم شواهد و قرائن را کنار هم قرار دهم تا بازسازی صحنه کنم و برای رفیقِ قاتلم زبان بازی کنم. از روی دیوار خیلی بلند و از درون پنجرههای بند۲، زندانیان لباسهایشان را به طناب گره زدهاند و به پایین انداختهاند، روی هر بند چیزی حدود ۲۰ الی ۲۵ تکه لباس گره خورده است. از پنجرهی یکی از اتاقها طنابی که آویزان شده فقط لباس بلوچیست. رنگ و رنگ و رنگ، پولک پولک و پولک. حدس زدن نمیخواهد، به روشنی اتاق، اتاقِ زنان بلوچی است که مرتکب تکرار جرم شدهاند. این همه رنگ لباس زنان بلوچ خاطرهی توست که در حافظهام گره خورده و از بالا تا پایین دیوار درب و داغان ذهنم را با رنگ آذینبندی کرده است. عزیزدلم هربار که با رفقایم شانه به شانه هم در این هواخوری راه میرویم به پنجرهات که میرسیم با صدای بلندتری شعار سر میدهیم: «آزادی، آزادی، آزادی» و همواره رفقای اصلاحناپذیرمان از آن طرف پنجره همراهیمان میکنند. اینطور شد که تصمیم گرفتم برایت مفصل بنویسم. یعنی با خودم گفتم این بار برای تو مینویسم و در چند قسم نوشتهها را مخفیانه به بیرون از زندان میفرستم. امید دارم با این شرایط فوق امنیتی زندان شود. البته همیشه رنگ و احساس ما از هر دیواری حتی دیوار بلند زندان راه خودش را برای رسیدن به عزیزمان پیدا میکند:
اولین مرتبه و آخرین مرتبه که در خیابانهای مشهد قدم برمیداشتم از جلوی یک پاساژ رد میشدم که بوی زعفرانش تمام فضا را پر کرده بود، آدمها با شتاب از هم سبقت میگرفتند و من در خیابانی از شهری در شرق کشور در حالی قدم برمیداشتم که بوی زعفران مرا پرت میکند به خانهمان، خانه همان جایی که قبلترها روی شعلهی گازش مسقطی و کاچی میپختم دقیقاً همین بوی حداکثری فضای خانه را میگرفت. فرهنگ ما در جنوب کشور، فرهنگ مراقبت از حواسهای چندگانهی یکدیگر است. و من از آن یک چیزهایی یاد گرفته بودم مثلاً اینکه هربوی خوراکی که در فضا میپیچد حواست را جمع کن تا جایی که عطرش پراکنده میشود به مشام زنِ بارداری نرسد. اگر برسد میبایست از خوراکی حتما به او بدهی. همیشه همین مسقطی و اینها را که میپختم ، شیرینیهایی که عطرشان تا هفت خانه آن طرفتر میرفت، تا هفتخانه آن طرفتر را شیرینی میبردم. وقتی برمیگشتم برای خودمان چیزی از شیرینی مورد نظر باقی نمیماند. البته من هیچ از شیرینی خوشم نمیآید همه اینها در همان ۵گامی که از پاساژ فاصله میگیرم تند تند به ذهنم میآید.اینکه خانهمان ۳۰ ساعتی آن طرفتر است و چه بزرگ شدهام که در شهری که برای اولین بار درش پا میگذارم میتوانم به تنهایی قدم بردارم. سوار اسنپ که میشوم راننده از خدمتش در جنوب میگوید و یک سری رستوران خوب هم در مشهد معرفی میکند. میگوید اینجا غذاهای شیرین خیلی طرفدار دارد و البته بهترین غذاهای ایران را دارد. در دلم میگویم چه بد. البته همانجا که راننده این حرف را میزند تصویر حلیم با قیمه همینطور در ذهنم بالا و پایین میشود. تمام روزهای انفرادی را هم با همین رمز چه بد سپری کردم. یعنی کلا با همین چه بد سعی کردم، خودم را نگه دارم. که غذاهای شیرین خوردنشان مزهای ندارد و مشکلی نیست چیزی را از دست ندادهام. اما واقعیت چیز دیگری بود. تمام دلخوشی من در آن چهاردیواری و در ۵ ماه اخیر همین سفر بود. اگر آن روز بازداشت نمیشدم قرار بود بروم در مشهد چرخی هم بزنم. اما خب چی میدانم لابد مجبور بودم غذاهای شیرین بخورم. و واقعاً پس چیزی از دست ندادهام حالا همین امروز و فردا آزاد میشوم و راهی شهر خودم میشوم. یک عالم غذاهای ترش و تند منتظرم است از این گذشته رسم محله ما این است که اگر از چهاردیواری من عطر بپیچد مسئولیت همسایهی شاید باردارمان هم با ماست. کت بسته به سلولم منتقل میشوم. دوباره همه چیز شروع شده بود.
The Sheep Detectives
را ببینید و با منطق «کلیله و دمنه» ارزیابی کنید.
در جایی از فیلم، گوسفندها در باره اهمیت فراموشی میگویند: "Sheep aren’t meant to feel some things; we must choose to forget."
چون از یادآوری واقعیتها میترسیم، همان خطاها را تکرار میکنیم.
پیام فیلم: آدمها! گوسفند نباشید!