وقتی وسط یه دیباگ سخت 🫶❤️، یهو حواسم به صدای خندههای ته کوچه میافته فکر میکنم ما ایرانیها یه مدل خاصی از «جوش دادن» داریم حتی وقتی همه چی بههم ریخته، یه جوری با هم میسازیم که هیچ منطق برنامهنویسیای نمیتونه تحلیلش کنه واقعاً عجیبه
دفعتاً وسط کد زدن 👏💯 یهو میبینم دارم سعی میکنم یه منطقِ بینقص بسازم تازه یادم میافته تو روابطِ انسانی اصلاً چیزی به اسم منطقِ خطی وجود نداره و هیچکدوم اتومات نمیشن سخته شما هم سعی کردید آدمها رو مثل یه تابع بنویسید
کد زدن سخت نیست، سختیش اونجاییه که یه باگ عجیب غریب دقیقاً موقع دمو ظاهر میشه و تو فقط میتونی نگاهش کنی! 🙃 بعضی وقتا یه خط کد هست که نمیدونم چرا کار میکنه، ولی جرات نمیکنم حتی یه فاصله (space) بهش اضافه کنم چون میترسم کل اپلیکیشن بترکه.
ساعتها وقت میذارم یه اسکریپت بنویسم که کارها رو سریعتر کنه؛ بعدش میبینم کل روزم رفته برای رفع باگهای احمقانهای که فقط روی سیستم همکارم اتفاق میافته.
اتومات کردن یعنی همین استرسهای جدید
بعضی خونهها یه جور حس عجیبی دارن؛ انگار از لحظه اول میگی اینجا جای منه. من موقع بازدید از ملکها، بیشتر از متراژ و قیمت، دنبال همین حس «درست بودن» فضا میگردم چون تهش همینه که آدم توش آروم بگیره 🫠 شما هم وقتی وارد یه جای جدید میشید، اول حستون میگه درسته یا نه ❤️❣️ نه؟
عجیبه بچهها چطوری میتونن ساعتها یه تیکه سنگ ریزه رو توی دستشون بچرخونن و تماشا کنن
منم هر بار یاد اون روزای اول میافتم که فکر میکردم کل دنیا همین تکههای کوچیکه
البته الان میفهمم همین ریزهکاریهاست که آدم رو پیر میکنه 😑 🤣😝
لنز دوربینم وقتی روی یه گوشه دنج از یه کوچه قدیمی میگیره، انگار کل دنیا ساکت میشه.
***
البته تا وقتی که یکی با صدای بلند داد نزنه یا یه ماشین بوق نزند؛
بعدش دوباره برمیگردم به دنیای شلوغ پیامهای ایتا و مدیریت کانال.
واقعاً خلوت کردن یه هنر شده یا من زیادی سختگیرم؟