من هر شیفت که میرم سره کار سعی میکنم با حال خوب برم و ذهن امرو خالی کنم اما اونقدر فشار روحی و بدرفتاری های همراهان بیمار و گاها همکارها ظرفیت آدم رو لبریز میکنه که بعد هرشیفت نیاز به تراپی دارم. یعنی هرچی کار کنم باید پول تراپیست بدم. که نمیدم و تحمل میکنم!
ذهنم ارور ۴۰۴ میده
عشق ر�� گاز زدیم و گذاشتیم گوشه ای بر تن غریب تنهایی. هر چه در آغوشش ت��اش کردیم ازرتنهایی بگریزیم نشد... باز هم همان حس به سراغمان آمد. انسان تنهاست و تنها میمیرد!
امروز از وقتی که همراه مریض باهام کل کل و بهم بی احترامی کرد دلم میخواد خودکشی کنم و احساس پوچی دارم. نمیدونم ولی حجم زیادی از انرژی منفی تو وجودمه و حالم خوب نمیشه. واقعا چه گناهی کردیم پرستار شدیم.
دختر بودن فقط اونجا که
نزدیک پریودته حس تنهایی عمیقی داری و زود رنج میشی...
=) و این تنهایی و اضطراب درونی خفه ات میکنه و به ته خط میرسونت و هیچ پسری درکی ازش نداره!
پ.ن: دارم خفه میشم از غم و فکر
@hicheh80@knightpars حمل نقل عمومی واسه من که یه پرستارم باید به موقع برسم و خسته میشم تو مسیر بمونم و پول خرید ماشین یا حتی عوض کردن گوشیم ندارم و توی گرما باید یکساعت معطل بشم بدرد نمیخوره حمل ونقل عمومی اتوبوس های شلوغ در هم برهم ک همه توهمن وحالم بهم میخوره. الان هرچی درمیارم باید پول اسنپ بدم.
دوست دارم تلخ باشم. زهر باشم. پاییز نزدیک است. آه سرما. تاریکی را تکمیل میکند. دوباره همان دختر سرد جنگجو میشوم. کاش این اواسط خفه شوم و سکوت کنم. درونگرایی را خواهانم. باید لباس تظاهر بر تن کنم
و من شدیدا خواهان نجات دهنده این دختر هستم. شاید متوجه نباشی اما بنده در این تنگنا دیگر توان جنگ ندارم. توان تلاش بیشتر ندارم. نمیخواهمتسلیمشوم. همچنین نمیتوانم بیشتر بجنگم. فقط میتوانم خفقان بگیرم. شاید شاید نجات دهنده بتواند ��اری کند. شاید بتوانماورا در آغوشمبگیرم.
هیچکس نمیداند از چه مینویسم. فقط همدردانم متوجه این تمنا در نوشته هایمه��تند. اینکه اخیرا علاقه مند به تاریکی شده ام.دوست دارم سیاه باشم. چرا که در ذهنم خون انتقام می جوشد و منرا به جنگ سوق میدهد. به تلاش برای قدرت .