اما تو عزیزم!
نه قایقی ساخته بودی، نه سازی در دستت بود و نه ترانهای بر لبت. نه تولدی که کسی برایت گرفته باشد. نه فیلمی از موتورسواری نه لحظهای از رقصیدنت؛ گویی زندگی پیش از آنکه به تو برسد، از کنارت گذشته بود.
از تو، چیزی نماند جز چند عکسِ تکراری، یادگارِ یکبار سفر به شمال.
شمارو نمیدونم ولی روان من به کل نابود شده.
یکی حرفمو نمیشنوه عصبی میشم، یکی دیر میرسه عصبی میشم، یکی دیر جواب پیام میده عصبی میشم یا یکی بیشتر از دوبار صدام میکنه بازم عصبی میشم. امیدوارم درنهایت قاتل نشم.
اخلاقای گند زیاد دارم، خبر نگرفتن از عزیزانم جزو بدترینهاشه.
هر روز فکر میکنم بهش، باید به این پیام بدم باید از اون خبر بگیرم. دوستم تو شرایط سخته باید بهش زنگ بزنم ولی چی؟ اخر روز هیچی. نمیدونم چرا انقدر وزنه سنگینیه برام.
بچه بودم یدونه از همین کیف پول استرابری شورتکیک رو داشتم. توش سکه و اسکناسهای ۵۰۰ تومنی و هزار تومنی میذاشتم برای بستنی خریدن و نمیدونستم دنیا چنین زناکدهایه.
من واقعا از آدما خوشم نمیاد اینو مخصوصا وقتی میرم مکان های عمومی میفهمم،فقط میتونم جلوی همون تعداد انگشت شماری که در ارتباطم خود واقعیم باشم و تحملشون کنم و دوسشون داشته باشم.