چه بودهایم جز تودهای رنج؟ بیمیل قد کشیدهایم و بیهوده. یک عمر در هم لولیدهایم و تنیدهایم و ناچیز. امید بستهایم و باور کردهایم و هیچ. همهاش همین بود. یک حفرهی توخالی. گور.
@Pochino5 پوکینوی عزیز،
خیلی وقته میخونمتون. انسان خوشقلب و باهوشی هستین. همیشه از زاویه تازهای به زندگی و دنیا نگاه میکنید.
همونجوری که اماس دستمایه شما بود و نه برعکس، از این ماجرا هم به سلامت گذر میکنید.
اگر احساس خوبی بهتون میده لطفاً بنویسید. دوست دارم بیشتر ازتون بخونم. 🌿🌿
خیلی میترسم که بگم ولی دنیای من بدون تو قشنگتره. بدون شماها. به خودتون بگیرید لطفاً. کاش نبودید. مدتیه به این فکر میکنم که من از زندگی بیزار نیستم. من از زندگی با شماها و تحت تأثیر وجود شماها بیزارم. بالاخره چاه یا چاهک؟ هر دو شاید.
رنج نزدیکی، رنج دوری.
غمِ عدم حضور تو، غم حضور تو.
علاج من چیست؟ همیشه پس میروم. به پایین کشیده میشوم. پست زندگی میکنم. کجا ایستادهام؟ کجا میروم؟ تا بوده و نبوده. دایرهی استضعاف. چرا هیچوقت هیچچیز همین حالا نیست؟
من الان حالم خوب نیست؛ شما وعدهی محبتِ فردا را میدهید. از دنیایتان چیز زیادی نصیبم نشده جز یکسری اختلال و ترس، جز خشم و نفرت، کینه و حسرت، اندوه و نگرانی. باری خوب که نگاه میکنم انگار جز وحشتم نیفزوده است. بگذریم.
من زودرنج شدهام. این موضوع را انکار نمیکنم، اما آخر آن بیرون را ببینید؛ همهچیز چرک و زشت است. شوخیها چرک. حرفها آزاردهنده. رفتارها زننده. روابط بین انسانی تهوعآور. آدمها خالی از آداب معاشرت و حتی زندگی. حالم به هم میخورد از جز به جز این دنیایی که اینطور شکل گرفته است.
وقت این است که بخَزم لابهلای واژههای کوچک غمناکم. رنجم را با واژهها تزیین کنم. شما بخوانید و ندانید که وقتی میگویم سینهام سنگینی میکند یعنی چه؛ یا اینکه سَرَم دریای اشک است چه اندوهی در خود دارد. وقت این است که ادای مردن در بیاورم. بیاراده.
جراحتی تندار شدهام، به دور از او. راست میگفت؛ خیک ماست نیستم که، جای انگشتِ درد باقی ماند. کاش نادیده مؤمن میماندی. من جراحتم را عریان تو کردم. کاش انگشت در زخمم نمیکردی.
اینجا هم دیگر چیزی حال من را خوب نمیکند. کسی چیز جالبی نمینویسد. آن بیرون که پر از آشغال است. آشغالهای حرّاف متحرک. هیچ نشانهای از مسئولیتپذیری در آدمها دیده نمیشود. اگر بتوان آدم نامیدشان. از چشمهایشان خودخواهی بیرون میزند.
دوباره ترسیدم
از عاشق نبودن
از عاشق بودن اما نه عاشق تو
از معشوق بودن اما نه معشوق تو
از دانستن، ندانستن، تظاهر کردن و تظاهر کردن
- کاسکاندو
- ساموئل بکت
سَرَم دریاست؛ دریایی از سقف آویزان. هر روز غرق میشوم در دریای اشکهایم. کاسهی چشمها سنگینی میکند. پلکها میافتند. تلو تلو میخورم. غرق میشوم. چشمها را که میبندم نبض شقیقهها بیشتر میزند. تمام روز نمیخواهم به تو فکر کنم؛ شب که میشود خوابت را میبینم.
از وقتی تو نیستی قدم کوتاهتر شده است. راه که میروم انگار به پایین کشیده میشوم، در زمین فرو میروم. صندلی مثل چاه است؛ مرا میبلعد. روی تخت مثل یک نوزاد به خودم میپیچم. مچاله میشوم. از دو هفتهی پیش دنیا جور دیگری است. دستم به کابینت بالایی نمیرسد.
من فرار کردم، ترک کردم. اما رنج تمام نشد. رنج همراه آدمی کش میآید؛ در لحظات نفوذ میکند. یک جایی که نمیدانی چرا، چیزی که نمیدانی از کجا، گریبانت را میگیرد. غم حافظه دارد. خاطرهها تندتر از ما میدوند. من که اینجا ایستادهام هیچچیز نیستم و زندگیام رشته به رشته نخکش شده.