امشب کنار یه سطل آشغال، یه پسر حدوداً سیساله دیدم، از اونایی که پسماند جمع میکنن. توی یه ترافیک روون بودم و شیشهم یه کم پایین بود. همینجوری که تو فکرش بودم و از کنارش رد میشدم، گفت «داداش».
نمیدونم چرا، اصلاً روم نشد نگاهش کنم. فقط گفتم «مخلصم» (۱)
چقدر خوبه که آدمها قشنگ صحبت میکنن و کلامشون باوقاره. دیشب با عزیزی صحبت میکردم که بهجای کلمهی «زنداداشم» که اکثر ما استفاده میکنیم، گفت «خانم برادرم». همین توجه به کلمات نظرم رو جلب کرد.
ابراز علاقه و قدردانی فقط واسه رابطههای رمانتیک و عاشقانه نیست. دیشب تصمیم گرفتم خیلی خودجوش و یهویی از صمیمیترین رفیقم برای بودنش تو این روزها تو زندگیم تشکر کنم و بگم دمت گرم که انقدر درجهیکی و هستی.(۱)