شوهرخالم خیلی حالش بده؛ زنگ زدم پسرش حال باباشو بپرسم. برای بار صدم گفتم یادته سال ۷۲ بابات پول داد برای خودم و خودت بستنی بخری، رفتیم بقالی فقط واسه خودت خریدی و تا خونه من نگات کردم؟
همیشه انکار میکرد؛ این بار با استیصال پذیرفت و گفت: «فقط بگو چطور جبران کنم؟»
۳۳ سال ایستادگی
سه ماه پیش جنگ شروع شد؛ هنوز باورم نمیشه که ایران در مقابل اون هجمه بمبافکنها و ناوها ایستادگی کرد... اما هولناکتر از صدای بمبها، روایتها و خبرها و خیانتها بود.
در طول جنگ مدام یاد حرف رشید در خیبر میافتادم: «امان از این آتش و توپخانه، گویی هزاران دهلزن بر دهل میکوبند».
امروز سوم خرداد ۱۴۰۵ درست ۴۴ سال بعد آزادسازی خرمشهر صدای همکارم با لهجه دلنشین ترکی اومد که داشت آواز میخوند: ممد نبودی ببینی شهر آزاد گشته…
چطور تونستن برای بمبارون وطنی که سوم خرداد داره، خوزستان داره، خلیج فارس داره، حافظیه داره، این مردم رنجور رو داره… تنکیو ترامپ بگن؟
سوم خرداد ۱۳۶۱، بار دیگر خرمشهر، این نگین همیشه درخشان به دامان ایران بازگشت. رقص پرچم ایران روی گنبد مسجدجامع خرمشهر و آوای «ممد نبودی ببینی شهر آزاد گشته» از تصاویر و آواهای ثبتشده در تاریخ سربلندی این کشور شد؛ تا باد چنین بادا.
متن کامل در:
https://t.co/B13m9HB3Cx
از آنسو صدامحسین و ارتش عراق تمام حیثیت خود را در حفظ خرمشهر بهعنوان دستاورد جنگی که آغاز کرده بودند، میدیدند یا آنطور که صدام خطاب به فرماندهانش گفته بود: «اگر خرمشهر را از دست بدهیم، دروازههای نکبت بر روی ما باز میشود».
ماجرای خرمشهر
یادداشت قدیمی:
https://t.co/s3N7WiF1Sl
یه برند ماشعیر هفتاد بود، یکی دیگه پنجاه. گفتم عباس آقا ایستک چرا از باربیکن گرونتر شده؟ گفت: «گرونتر نشده؛ جدیدتر اومده، مساله زمانه همسایه، زمان»
حالا برید بشینید هستی و زمان هایدگر بخونید.
@Arman_m_Yazdi درسته که تنها راه نبود اما راه خودش بود. نه قمارباز بود نه قهرمان، اما جهانبینی خودشو از سیاست داشت؛ البته که با شاخصهای رئالپلتیک سیاستمدار نبود. بین این همه نقاب و ژست و ریا، یک نفر «خودش» بود. حالا هم در حصر…
قصد جسارت نداشتم برادر
عزیزی
باقی هم: این سخن بگذار تا وقتی دگر
خدا رحمت کنه آقای لاریجانی رو؛ جوادشون گفته «احتمال شروع مجدد جنگ زیر شصت درصد است» چه فازیه آخه:))
استاد ساعت ده شب گفته بود بشار اسد نمیافته، مردی نماز صبح رو در مسکو خوند.
در منزل همشیره که ماه پیش همین موقع شیشههاش بر اثر انفجاری در صد متری، فرو ریخت؛ پس از خوردن میزان حیرت انگیزی قرمه سبزی که با سبزی ویژه شوشتری طبخ شده، طبق سنت جنوبیها همراه با ابوی در اتاق مشرف به محل انفجار، در حال چرتیم.
لطفا جنگ نشه دیگه
از توجه شما به این موضوع سپاسگزارم.
ایام عید گذری رفتم آرایشگاه. پیرمرد شمالی باصفا و درویشی بود.
بهم گفت برای موهات یه سِری بهت میگم که اگه بهش عمل کنی، موهات شدیدا در میاد و دیگه نمیریزه، خیلی هم ساده است؛ فقط راز نگه دار باش.
ولی هیچی بهم نگفت.
خیلی تاکید داشت این سِر رو به کسی نگم، اونقدی که به خودمم نگفت:))
ذکر ایام:
ز تندباد حوادث نمیتوان دیدن
در این چمن که گلی بوده است یا سَمنی
از این سَموم که بر طَرْف بوستان بگذشت
عجب که بوی گلی هست و رنگ نسترنی
به صبر کوش تو ای دل که حق رها نکند
چنین عزیز نگینی به دست اهرمنی
مزاجِ دَهر تَبَه شد در این بلا حافظ
کجاست فکر حکیمی و رای برهمنی؟
لعنت به جنگ اما چه چیز عجیبیه.
وقتی صداش بلند میشه و واقعی میشه، یه چیزی از درونت انگار وصل میشه به گذشته به آینده، به رنج به امید، به شوق به ترس، یک آن انگار روی فرش پرنقشی نشستی که توامان پدرِ پدرِ پدربزرگت و نوهی نوهی نتیجهات هم نشستن… تازه میفهمی چقدر ایران رو دوست داری.
این چند ساله حدودا هر روز از کنار میدون آزادی رد میشدم، فقط امروز بود که گفتم: راستی چقدر قشنگه. و بعد همینطور خیابونها و درختها و… از همه زیباتر آدمها: پیر و جوان، زن و مرد، کارگر و کارمند…
رفقا بلخره این جنگ تموم میشه. پیروزیهم با ماست. خیلی چیزها داریم برای دوست داشتن.