صبح روز شنبه۱۶خرداد ماموران با استفاده از کلید بدون زدن زنگ منزل وارد خانه #پارسا_نجفی جوان ۱۹ساله بهائی ساکن اصفهان شده و پس از توهین و در موردی برخورد فیزیکی با خانواده، پارسا را بدون دلیل مشخص بازداشت کردند
«صدای پارساها باشیم»
#بازداشت_غیرقانونی#بهائیان_ایران#نقض_حقوق_بشر
این عکسی که داره از #بهروز_زمانینژاد پخش میشه غلطه.
این عکس متعلق به #امیر_علیهمتی برادر بیتا هست که یکمی با هوش مصنوعی رنگ چشمهاش روشن شده! امیر حکم حبس گرفته.
بهروز از پرونده بلوک سیمانی، در خطر اعدامه واقعا ولی نمیفهمم چه اصراری داریم عکس اشتباه وایرال کنیم!
سهیل عربی، زندانی سیاسی پیشین که بهتازگی از زندان قزلحصار کرج آزاد شده، در نامهای با عنوان «حبس در جنگ؛ تلاش برای بقا در زندان قزلحصار» که نسخهای از آن برای هرانا ارسال شده، به تشریح شرایط نگهداری در سوئیت ۳۵ واحد سه این زندان پرداخته است. وی در این نامه از حضور زندانیان محکوم به اعدام، فضای مرگمحور حاکم بر بند، محدودیتهای شدید ارتباطی از جمله محرومیت از تماس و ملاقات، و آنچه «رفتارهای خشونتآمیز و شکنجه» توسط برخی مسئولان زندان خوانده، سخن گفته است.
متن کامل این نامه را در ادامه بخوانید:
https://t.co/xeLJIgLoYZ
#سهیل_عربی #زندان_قزلحصار
«بعضی زندانیها را قبل از اجرای حکم (اعدام) با لولهی آب میزنند، زندانیهای دیگری که اعتراض کنند را هم همینطور».
«صدای زدن همبند با لوله، صدای “میثم سیفی” افسر نگهبان ولایی که با ذوق به دستیارانش میگوید گرم کنید برای استقبال از یک معاند و سه نفری با لوله به جانش میفتند».
«حبس در جنگ - نامهی اول - به روایت سهیل عربی»
سهیل عربی پس از آزادی از زندان، یک رویدادنگاریِ ۳۹ صفحهای منتشر کرده که روایتیست دستاول از شرایطِ غیرانسانیِ زندان قزلحصار -همزمان و پس از جنگ ۴۰ روزه.
آقای عربی در ابتدای این رویدادنگاری در بخشی با عنوان «پیشگفتار» نوشته است:
«سلول ۱۰ سوئیت قزلحصار؛ همانجایی که سازمان زندانها آن را «اندرزگاه تربیت_سالن ۳۵ واحد ۳ ندامتگاه قزلحصار» مینامد.
کنارم چند جوانِ متولد نیمه دوم دهه هشتاد نشستهاند؛ کمتر از بیستساله. گردنهایشان را بالا و پایین و چپ و راست تکان میدهند؛ تمرین میکنند تا عضلات گردنشان برای طناب دار آماده شود.
با بغض و اندوه میگویند: «میخواهیم گردنهایمان را برای دار آماده کنیم.»
اینجا بوی مرگ چنان سنگین است که وقتی زمین از انفجارها و عبور جنگندههای آمریکایی یا اسرائیلی میلرزد و طلق پنجرهها فرو میریزد، کسی نمیترسد. بسیاری هورا میکشند و شادی میکنند. گاهی اگر بیش از یک روز صدایی از جنگندهها و انفجارها نیاید، بسیاری از زندانیان و حتی برخی از کارکنان زندان غمگین میشوند...
اینجا ایران است.
سوئیت واحد سه زندان قزلحصار.
صدای فریاد چند زندانی از راهرو میآید:
«ننگ بر ستمگر! ننگ بر شکنجهگر!»
صدایشان آشنا است.
حمزه و سعید را تشخیص میدهم.
اینجا چه میکنند؟ چرا فریاد میزنند؟
چند روز بعد میفهمم پویا(قبادی) و چند همبند پیشینم، از مدتها پیش در سلول کناری بودهاند و سپس اعدامشان کردهاند.
اندوه و خشم چنان در وجودم موج میزند که نزدیک است منفجر شوم، اما نباید همسلولیهایم بفهمند. آنها بسیار جواناند و از محکومیت به اعدام وحشتزده.
• یک غروب، افسر جانشین در سلول را باز میکند و سلطانعلی را صدا میزند:
• «پیرمرد بیا بیرون. همسلولیهات خیلی جواناند، سر و صدا میکنند، اذیت میشوی. بیا ببرمت جای بهتر.»
• سلطانعلی میگوید: «اشکالی ندارد، دوستشان دارم.»
• افسر پاسخ میدهد: «دستور از بالاست، پیرمرد.»
• سلطانعلی را میبرند.
• صبح از افسر نگهبان میخواهیم داروهای سلطانعلی را به او برسانیم. میگوید: «دیگر به دارو نیاز ندارد.»
• آنگاه میفهمیم «جای بهتر» یعنی جوخه اعدام.
**
نزدیک نیمهشب، در سلول باز میشود. افسر نگهبان میگوید:
«عرفان شکورزاده بیا بیرون، افسر جانشین کارت دارد.»
ما میدانیم این ساعت شب، افسر جانشین با محکوم به اعدام چه کار دارد. یخ میزنیم.
لحظات بلند شدن عرفان و گامهایش به سمت در، فریم به فریم در ذهنمان حک شده است. قبل از خروج، با حرکت لب و بیصدا میگوید:
«وصیتهایم را فراموش نکنید.»
«اگر جسم ما اعدام شد، روح آزادیخواهیمان باید تکثیر شود.
اگر رفتم، برایم سوگواری نکنید. مرا و هر دادخواه جانباختهای را زندگی کنید.»
فردا نوبت عباسی و افراشته است.
پسفردا مهرداد و...
بعضیها را پیش از اجرای حکم با لوله آب میزنند. هر زندانی که اعتراض کند، او را هم...
اینجا فقط شکنجهگاه و کشتارگاه نیست. فجایعی رخ میدهد عجیبتر از بدترین کابوسهای آدمی.
صدای کتک زدن همبندان با لوله آب.
صدای میثم سیفی، افسر نگهبان ولایی که با ذوق به دستیارانش میگوید:
«بچهها گرم کنید برای مراسم استقبال از یک معاند!»
دقایقی بعد در ورودی بند باز میشود، دست و پای زندانی را میبندند و سه نفر با لوله به جانش میافتند.
اینجا قزلحصار است.»
■■■
سهیل عربی در توصیف این رویدادنگاری که در ۳۹ صفحه منتشر شده، نوشته است: آنچه نوشتم تنها بخشی از آن چیزی است که در این ماهها بر ما گذشت. فجایع، تحقیرها، شکنجهها و رنجهایی که زندانیان در اینجا تحمل میکنند بسیار فراتر از آن چیزی است که در این نامه آمده است. با توجه به شرایط جسمی و روحیام و با توجه به فوریتِ رساندن صدای کسانی که هر لحظه جانشان در خطر است، فعلاً فقط به مهمترین موارد؛ یعنی خطر جانی زندانیان و شکنجههایی که بر آنان اعمال میشود، پرداختم. اگر عمر و فرصت یاری کند، بهزودی درباره دیگر آنچه دیدهام و بر ما گذشته است نیز خواهم نوشت؛ برای ثبت حقیقت و برای آنکه رنج انسانها در سکوت و فراموشی دفن نشود.
۱۴ خرداد ۱۴۰۵
متن کامل در فرمت پیدیاف 👇
https://t.co/tEqLE7s3qg
هشدار: خواندن این متن به دلیل روایتِ خشونتِ اعمال شده علیه زندانیان و توصیفِ شرایطِ غیرانسانی زندان قزلحصار، ممکن است برای برخی خوانندگان مناسب نباشد. (!)
⛔️ویدئو، آثار شکنجه و ضربوجرح شدید سهیل عربی را ثبت کرده و حاوی زخم در ناحیه صورت، دست، پا و بیضه است.
لینک دسترسی به ویدئو👇
https://t.co/lJWuVGOspA
«با کلمه و واژه نمیتوان کاملا شرح و توضیح داد اینکه همنوع و به خصوص همسلولت را دار بزنند و نتوانی نجاتش دهی چه رنجی دارد..».
سلول ۱۰ سوییت.
در نامه به انتقال سلطانعلی شیرزادی، عرفان شکورزاده، محمد عباسی، محمد افراشته و پویا قبادی (و احتمالا بابک علیپور) برای اعدام اشاره میشه.
«حبس در جنگ - نامهی اول - به روایت سهیل عربی»
سهیل عربی پس از آزادی از زندان، یک رویدادنگاریِ ۳۹ صفحهای منتشر کرده که روایتیست دستاول از شرایطِ غیرانسانیِ زندان قزلحصار -همزمان و پس از جنگ ۴۰ روزه.
آقای عربی در ابتدای این رویدادنگاری در بخشی با عنوان «پیشگفتار» نوشته است:
«سلول ۱۰ سوئیت قزلحصار؛ همانجایی که سازمان زندانها آن را «اندرزگاه تربیت_سالن ۳۵ واحد ۳ ندامتگاه قزلحصار» مینامد.
کنارم چند جوانِ متولد نیمه دوم دهه هشتاد نشستهاند؛ کمتر از بیستساله. گردنهایشان را بالا و پایین و چپ و راست تکان میدهند؛ تمرین میکنند تا عضلات گردنشان برای طناب دار آماده شود.
با بغض و اندوه میگویند: «میخواهیم گردنهایمان را برای دار آماده کنیم.»
اینجا بوی مرگ چنان سنگین است که وقتی زمین از انفجارها و عبور جنگندههای آمریکایی یا اسرائیلی میلرزد و طلق پنجرهها فرو میریزد، کسی نمیترسد. بسیاری هورا میکشند و شادی میکنند. گاهی اگر بیش از یک روز صدایی از جنگندهها و انفجارها نیاید، بسیاری از زندانیان و حتی برخی از کارکنان زندان غمگین میشوند...
اینجا ایران است.
سوئیت واحد سه زندان قزلحصار.
صدای فریاد چند زندانی از راهرو میآید:
«ننگ بر ستمگر! ننگ بر شکنجهگر!»
صدایشان آشنا است.
حمزه و سعید را تشخیص میدهم.
اینجا چه میکنند؟ چرا فریاد میزنند؟
چند روز بعد میفهمم پویا(قبادی) و چند همبند پیشینم، از مدتها پیش در سلول کناری بودهاند و سپس اعدامشان کردهاند.
اندوه و خشم چنان در وجودم موج میزند که نزدیک است منفجر شوم، اما نباید همسلولیهایم بفهمند. آنها بسیار جواناند و از محکومیت به اعدام وحشتزده.
• یک غروب، افسر جانشین در سلول را باز میکند و سلطانعلی را صدا میزند:
• «پیرمرد بیا بیرون. همسلولیهات خیلی جواناند، سر و صدا میکنند، اذیت میشوی. بیا ببرمت جای بهتر.»
• سلطانعلی میگوید: «اشکالی ندارد، دوستشان دارم.»
• افسر پاسخ میدهد: «دستور از بالاست، پیرمرد.»
• سلطانعلی را میبرند.
• صبح از افسر نگهبان میخواهیم داروهای سلطانعلی را به او برسانیم. میگوید: «دیگر به دارو نیاز ندارد.»
• آنگاه میفهمیم «جای بهتر» یعنی جوخه اعدام.
**
نزدیک نیمهشب، در سلول باز میشود. افسر نگهبان میگوید:
«عرفان شکورزاده بیا بیرون، افسر جانشین کارت دارد.»
ما میدانیم این ساعت شب، افسر جانشین با محکوم به اعدام چه کار دارد. یخ میزنیم.
لحظات بلند شدن عرفان و گامهایش به سمت در، فریم به فریم در ذهنمان حک شده است. قبل از خروج، با حرکت لب و بیصدا میگوید:
«وصیتهایم را فراموش نکنید.»
«اگر جسم ما اعدام شد، روح آزادیخواهیمان باید تکثیر شود.
اگر رفتم، برایم سوگواری نکنید. مرا و هر دادخواه جانباختهای را زندگی کنید.»
فردا نوبت عباسی و افراشته است.
پسفردا مهرداد و...
بعضیها را پیش از اجرای حکم با لوله آب میزنند. هر زندانی که اعتراض کند، او را هم...
اینجا فقط شکنجهگاه و کشتارگاه نیست. فجایعی رخ میدهد عجیبتر از بدترین کابوسهای آدمی.
صدای کتک زدن همبندان با لوله آب.
صدای میثم سیفی، افسر نگهبان ولایی که با ذوق به دستیارانش میگوید:
«بچهها گرم کنید برای مراسم استقبال از یک معاند!»
دقایقی بعد در ورودی بند باز میشود، دست و پای زندانی را میبندند و سه نفر با لوله به جانش میافتند.
اینجا قزلحصار است.»
■■■
سهیل عربی در توصیف این رویدادنگاری که در ۳۹ صفحه منتشر شده، نوشته است: آنچه نوشتم تنها بخشی از آن چیزی است که در این ماهها بر ما گذشت. فجایع، تحقیرها، شکنجهها و رنجهایی که زندانیان در اینجا تحمل میکنند بسیار فراتر از آن چیزی است که در این نامه آمده است. با توجه به شرایط جسمی و روحیام و با توجه به فوریتِ رساندن صدای کسانی که هر لحظه جانشان در خطر است، فعلاً فقط به مهمترین موارد؛ یعنی خطر جانی زندانیان و شکنجههایی که بر آنان اعمال میشود، پرداختم. اگر عمر و فرصت یاری کند، بهزودی درباره دیگر آنچه دیدهام و بر ما گذشته است نیز خواهم نوشت؛ برای ثبت حقیقت و برای آنکه رنج انسانها در سکوت و فراموشی دفن نشود.
۱۴ خرداد ۱۴۰۵
متن کامل در فرمت پیدیاف 👇
https://t.co/tEqLE7s3qg
هشدار: خواندن این متن به دلیل روایتِ خشونتِ اعمال شده علیه زندانیان و توصیفِ شرایطِ غیرانسانی زندان قزلحصار، ممکن است برای برخی خوانندگان مناسب نباشد. (!)
⛔️ویدئو، آثار شکنجه و ضربوجرح شدید سهیل عربی را ثبت کرده و حاوی زخم در ناحیه صورت، دست، پا و بیضه است.
لینک دسترسی به ویدئو👇
https://t.co/lJWuVGOspA
عباس لسانی و یوسف کاری، زندانیان سیاسی محبوس در قرنطینهی اندرزگاهِ هفت زندان اوین، بار دیگر با حضور در دادگاه مخالفت کردند.
این دو زندانی سیاسی آذربایجانی در پاسخ به تلاش مقامهای زندان اوین برای قانع کردن آنها برای حضور در دادگاه اعلام کردند، در «دادگاههای نمایشی، غیر علنی و فاقد معیارهای دادرسی عادلانه» شرکت نخواهند کرد.
آقایان لسانی و کاری، از زمان بازداشت در تمام جلسات بازجویی سکوت کردهاند و حاضر به پاسخگویی به سوالات بازجویان نشدهاند و در هیچکدام از جلسات دادرسی پرونده شرکت نکردهاند.
هومان، ۳۳ساله، اهل نورآباد ممسنی و از بازداشتی های دیماه، با اتهامات خطرناکی چون "محاربه" روبه روست و در خطر صدور احکام سنگینی است.
#هومان_شایانی
Iran:#HoumanShayani, one of those detained during the January 2026 protests, is at risk of receiving a heavy sentence.
Apocalyptic bird nest.
A Russian glide bomb knocks down a tree in Donbas. From the shattered branches rolls out a tiny bird’s nest.
Made of drone fiber-optic cable.
Source: Oleg Malchenko
دختران و پسران دانشآموز دستکم در ۱۵ استان ایران، از جمله تهران، خراسان رضوی، خراسان شمالی، اصفهان، قزوین، مرکزی، چهارمحال و بختیاری، کهگیلویه و بویراحمد، مازندران، آذربایجان غربی، فارس، خوزستان و قم، در اعتراض به سیاستهای آموزشی جمهوری اسلامی تجمع اعتراضی برگزار کردند
سپیده قلیان، وضعیت فائزه صالحآبادی را توصیف کرده است. سالهاست که مادران را بدون هیچ دید انسانی از فرزندانشان دور میکنند و به زندان میاندازند.
زنانی که تنها جرمشان مخالفت با دیکتاتوری است.
بهاره شاهمهری، دانشآموز ۱۷ ساله و از معترضان کشتهشده در اعتراضات ضدحکومتی دیماه ۱۴۰۴، از نحوه کشتهشدن او جزئیات تازهای در اختیار سازمان حقوق بشر ایران قرار داده است.
بهاره شاهمهری، متولد ۱۹ اردیبهشت ۱۳۸۷، دانشآموز سال دوازدهم رشته گرافیک و در کنار تحصیل به کار آرایشگری نیز مشغول بود. او شامگاه ۱۹ دیماه ۱۴۰۴ با شلیک مستقیم گلوله مأموران حکومتی در نیشابور، محدوده فرحبخش غربی، کشته شد.
پدر بهاره در اولین پست اینستاگرامش نوشت:
«بر ما گذشت آنچه نباید میگذشت»
#بهاره_شاهمری #بهاره_شاه_مهری
من چه کابوس های ترسناکی دیدم از لحظات آخرت...
لحظات آخر؟ نه نه
من هنوز منتظرم برگردی و به همه بگم فقط گم شده بودی
تو فقط برگرد من به همه میگم ببخشید اشتباه شده بود بابا فقط گم شده بود.
حالا در همین حین که دارین خوشحالی خبر دادگاه رو میکنین یه هُلی هم به این فاندریزینگ بدین.
همین امروز هم حتی اگه همهچی به حالت قبل برگرده کلی از بچهها زیر بدهی سنگینن، کردیتاسکورهاشون افتاده، بیمه ندارن و ۶ ماه کار نکردن.
ما همچنان به این صندوق نیاز داریم.
به #حسن_امیری و #حسین_امیری فکر میکنم. دوقلوهای ۲۰ سالهای که زیر اعداماند، فقط به خاطر چند تا فیلم در موبایلشون
-برادرها را از هم جدا کردند. دوقلوها خیلی به هم نزدیکاند و دوری در چنین اضطرابی داغونشون میکنه، اون هم برادرهایی که در بهزیستی بزرگ شدند و فقط همدیگه رو دارند