عجب ماه کثافتی بود این شهریور.
دوست نزدیکم مهاجرت کرد، مریض شدم و هنوز هم کامل خوب نشدم، دلار و طلا که اینجوری شد، پریشب هم بابا خورده زمین و پاش شکسته.
باشه خندیدیم، بسه دیگه.
یکی از ناراحتکنندهترین چیزها درباره افسردگی، مقایسهی مستمر خودت با دیگرانیه که درگیر چنین چیزی نیستند.
مدام با خودت میگی پس م��شده اینطوری هم بود؟ پس میشده اینطوری هم زندگی کرد؟
و دنبال جواب این سوال میگردی که چرا من نمیتونم اینطوری زندگی کنم.
این روزها باید یک تصمیمی بگیرم برای زندگیم که سال دیگه این موقع جواب میده، جواب نده هم بهترین راهی که باقی میمونه خودکشیه.
باشه که دو بار بتونم همچین تصمیمی بگیرم.
مواجهه بعضی از آدمها با کار جالبه واقعا.
آگهی دادیم برای استخدام، طرف به منابع انسانی گفته ساعت کاری ۷:۳۰ زوده نمیشه من دیرتر بیام؟ نمیشه من پنجشنبهها تعطیل باشم؟
چرا نمیشه؟ معلومه که میشه. ما کسخلی چیزیایم کلهی صبح شیش روز هفته بلند میشیم میریم سر کار.
شاهکار مطلق بود این بازی. ولی من دیگه انرژی روانیش رو ندارم یک بار دیگه بازیش کنم. فشار حیرتانگیزی رو باید تحمل کنی و وقتی بازی تموم میشه، اینقدر همهچیز ناراحتکننده است که چند روزی ممکنه طول بکشه تا خودت رو جمعوجور کنی.
(کاراکتر Pyramid Head هم که دیگه جای حرف نداره.)
دوست صمیمی قدیمیم پیام داده بود حالم رو بپرسه. فکر کنم ۱۰،۱۱ سالی هست نه دیدمش و نه تقریبا ازش خبری دارم اما هنوز که هنوزه شمارهش رو حفظم.
ویس داد. دیگه نه صداش رو میشناختم، نه لحنش ر�� و نه کلماتش رو.
از دست رفتن دوستی از غمانگیزترین چیزهای زندگیه؛ اگر غمانگیزترینش نباشه.