حقیقت همیشه مشخص میشه.
دیر یا زودش، اینکه بفهمه یا نفهمه و اینکه دلیلت برای پنهان کردنش منطقی بود یا نه هیچکدوم تو نتیجه ی نهایی تاثیری نداره؛ حقیقت رو نگی و نپذیری تهش به گا میری.
ای کاش همه ی آدما این رو درک میکردن.
رشدی که جدیدا تجربه میکنم اینه که سعی نمیکنم رنج هامو از توی چهره م پنهون کنم
این به این معنا نیست که جلوی بقیه چص ناله کنم ولی دیگه قرار نیست خودمو بدون درد نشون بدم. من همینم،ادمی پر از درد و زخم که بعضیاش حل شدن و ردش تو چهره م مونده و بعضیا نشدن و اونم ردش تو چهره م مونده.
بعد از اینکه موهامو بافتم برای یه دختر افرو آمریکایی که رندوم تو کامنتا فالو کرده بودمش عکسامو فرستادم و خوشش اومد و شروع به لاس زدن کردیم و الان همش از موهاش عکس میگیره برام باید بگم کیفیت متفاوتی رو دارم تجربه میکنم نسبت به دخترای دیگه. بسیار جالبه.
خسته ام این روزا خیلی زیاد.یادم نمیاد اخرین بار که مشتاق چیزی بودم کِی بود. با وجود اینکه ازم تعریف میشه اما من خودم رو شکست خورده میدونم. در کار، روابط، زندگی و حس زنده بودن. آینده م برام گُنگ و مبهمه و اما مثل همیشه میدونم که ادامه قراره بدم چون برای اینکار برنامه ریزی شدم.
اینو تو اینستا دیدم یاد وقتی افتادم تو که تو بیست و یک سالگی شیش تا از همکلاسیام بهم زنگ زدن و گفتن که انقدر ازمایشگاه نیومدی (یک جلسه غیبتشم داستان میشد)استادا میخوان حذفت کنن سریع خودتو برسون.
حالا من کجا بودم؟ تو حاشیه جاده فیروز کوه داشتم با دوست دخترم برف بازی میکردم:))
بعضی اوقات از خودم متنفر میشم که چطور آدم ها، موجودات و یا حتی ارزش هایی که باهاشون سال ها زندگی کردم الان تبدیل به خاطراتی شدن که صرفا فقط میشه مرورشون کرد و خندید و البته، گاهی هم گریه کرد.
همش تقصیر من بود؟ نمیدونم فکر نکنم.
@Miniatoriii اره احتمالا همینطوره. دو تا دید دارم یکی اینکه من مقصر همه چیزم و یکی اینکه هیچ چیزی واقعا دست من نیست. اولی معمولا غالب تره تو زندگیم. مرسی از دقتت:))