نشخوار فکری رو در یک جمله:
تلاش خستهکننده ذهن برای به دست آوردن آرامش، از راهی که خودش آرامش رو از بین میبره
تو خیال میکنی با زیاد از حد فکر کردن به حل مساله نزدیکتر میشی، در حالی که فقط داری زمان بیشتری رو صرف افکارت میکنی و باهاشون درگیر میشی بدون اینکه به نتیجه مشخصی برسی
همیشه توی مغزم دارم با خودم حرف میزنم و کم کم حرف زدن با بقیه خیلی سخت شده… کلمه ی مناسب پیدا نمیکنم و در نهایت نتیجه ش میشه حرف زدن بیشتر با خودم که چرا نمیتونم کلمات درست پیدا کنم…
نمیدونم اسمش چیه که همیشه وقتی میرسم خونه؛ رفتارا و کارا و حرفای صبح تا شبم رو مرور میکنم و هی میگم چرا اینو گفتی؟ چرا حرف زدی، اصن چه لزومی داشت؟ چرا رفتی؟ چرا تلفن جواب دادی؟چرا این جوری و اونجوری…؟