من #ملانصرالدین اعلام میکنم هرگونه تشابه گفتار و استدلال مصولین نذام با اینجانب و شباهت تامهی کارهایشان با کارهای این بندهی کمترین، کاملا تصادفی و اطفاقی بوده و هیچ عمدی در کار مسئولین نیست.
آیا ملانصرالدین، شخصی ثروتمند یا فقیر بوده است؟ به نظر میرسد پاسخهای متفاوتی برای این پرسش وجود دارد، اما به ترتیب زمانی میتوان گفت در یک خانوادهی ثروتمند و برخوردار پا به دنیا گذاشته، و در هنگام ازدواج هنوز مرفه بوده است. لیکن پس از ازدواج فقیر میشود، اما پس از چندسال...
سعدی، که عمرش دراز باد، از شیراز رسیده بود، مرا بدید و خواند:
یکی بر سر شاخ بن میبرید
خداوند بستان نظر ک��د و دید
بگفتا گر این مرد بد میکند
نه بر من که بر نفس خود میکند
دوستی من و سعدی از اینجا آغاز شد.
روزی در مسجدجامع آنقدر به ریش طلبهها خندیدم تا خداوند متنبهام کرد. آنها را عادتی بود که در پاییز به درختان باغ همسایگان میآویختند تا با سختی بسیار سیب یا انار بچینند. برای آنکه راهحلی بدهم بر شاخ نشستم و آنرا از بیخ بِبریدم. قضا را، شاخه از درخت بیفتاد و مرا هم بینداخت!
آخه این چه اسمیه رو بچهتون گذاشتید؟ مگر مراد و علی و قاسم چه ایرادی داره که این اسم رو انتخاب کردین؟ الان جلوی یک مهمون غریبه، بچهتون رو چطوری صدا میکنید؟
کیریاکوس میتسوتاکیس، نخست وزیر یونان، توافق اتحادیه اروپا در زمینه بازسازی اقتصادی کشورهای این اتحادیه پس از تاثیرات شیوع ویروس کرونا را یک «موفقیت ملی» خواند و گفت سهم یونان از این توافق ۷۲ میلیارد دلار است
هر پنچشمبه به زیارت اهل قبور رویم.
اما اون کسی که سنگ لحد جاسم رو ساخته، چرا ضمه( _ُ_ ) روی فامیلیش گذاشته؟ میترسیده اهلزیارت شهرتش رو غلط تلفظ کنند؟
#گلجان بارها به من گفته دیوانه بوده که درخواست ازدواج مرا پذیرفته!
و من همیشه افسوس خوردهام که چرا نتوانستم در همان ��وزها، در عنفوان جوانی، این مساله را تشخیص بدهم!
در شبهایی که منبر میرفتم، عادت داشتم چنان مطالب خطبههایم رو پنهان نگهدارم که جز خودم و جز خدا کسی نمیدونست چه خواهم گفت. از قضا، روی منبر که میرفتم مطالبم رو فراموش میکردم و فقط خدا میدونست چی میخواستم بگم!
خدا را، #گلجان همیشه درخواستهایش را با جملهی "حاضرم بخاطر تو جانم رو بدهم!" شروع میکند. اما حتی یکبار هم جانش را فدای من نکرده! همهاش وعده و وعید بوده!
در همین مورد بگم که، روزی که به خواستگاری #لبناز میرفتم فانوسی به دست گرفتم؛ پدرم تا دید، گفت: باز چه جنی تو مخت رفته؟ چرا با خودت فانوس میاوری؟
گفتم: پدر، تو با چراغ به خواستگاری مادرم رفتی؟
گفت: نه چنین است!
گفتم: و ببین چه عروسی نصیبت شد!