حالا فهمیدین چرا امریکا جلوی سقوط حکومت شاه رو نگرفت بلکه تسهیلش هم کرد، و الان هم به فرزند شاه که نماینده میلیونها ایرانیه و خون هزاران نفر برای برگشتنش ریخته شده بی اعتنایی میکنه، اما جمهوری اسلامی رو که هیچ مشروعیتی نداره حمایت میکنه و هربار به طریقی به کمک جمهوری اسلامی میاد تا سقوط نکنه؟ چون شاه میهنپرست بود و منافع ایران براش در اولویت بود و باج نمیداد، ولی جمهوری اسلامی دستنشانده و ایرانستیزه و ایران که هیچ، مادرش رو هم میفروشه تا دو روز بیشتر در قدرت بمونه.
Dearest People of Iran 🇮🇷 …
We failed you.
We believed him, too.
I know my apology doesn’t mean much and certainly won’t bring your loved ones back—but I am so, so very sorry.
Sincerely,
An Ashamed American
مهم نیست این توافق یا تفاهم دوام بیاورد، همه می دانیم به پر مگسی بند است، آنچه مهم است این است که ترامپ استعداد آنرا دارد بابت منافع خود ویتکاف و دامادش و قطر و ترکیه از روی خون هزاران ایرانی بگذرد.
بنابر با این جمله که توافق دوام نمی آورد جنایت ترامپ را سفید شویی نکنید. بله دقیقا جنایت است
#ترامپ
@POTUS45
این روزها سختترین بخش کارم، نشستن پای روایتهای مراجعانم از ۱۸-۱۹ دی هست.
من یه روانشناسم و همیشه فکر میکردم بزرگترین دردهایی که یه انسان میتونه تجربه کنه، همون چیزهایی هستن که توی روانشناسی ازشون بهعنوان ترومای شدید یاد میکنیم، مثل از دست دادن فرزند، مرگ ناگهانی عزیزان، خودکشی یکی از نزدیکان، تجاوز، جنگ، آوارگی یا فجایعی که زندگی آدم رو به دو نیم تقسیم میکنن.
من فکر میکردم غم رو خوب میشناسم چون سالها یاد گرفته بودم که انسانها رو از دریچهی علم ببینم، اما این درد اونقدر بزرگه که اصلاً در قالب نظریهها و مفاهیم نمیگنجه. انقدر که وقتی حین جلسات ازش صحبت میشه یه فاصلهی عمیق بین دانستههام و احساساتم میفته که محاله بتونم نادیدهاش بگیرم.
دستهام میلرزه، بغض گلومو میگیره و اشکهام جاری میشه.
راستش چندبار بهخودم تلنگر زدم، بهخودم گفتم توی اتاق درمان باید منطقیتر رفتار کنم، اما وقتی ابعاد جنایت مشخص شد کمکم فهمیدم کار علم، توجیه کردن فاجعه نیست. علم میتونه اثرات روانی یه زخم رو توضیح بده، اما هیچوقت نمیتونه از سنگینی اون کم کنه، نمیتونه قتلعام رو قابلقبول کنه، فقدان به این بزرگی رو کوچیک کنه یا برای رنج بهاین عمیقی معنایی بسازه که دردش رو از بین ببره.
با این حال اما من هنوز به علم باور دارم،
ولی دیگه خیلی خوب میدونم بعضی زخمها رو باید هم با دانش فهمید و هم با اشک بدرقه کرد.
بی وجدانها فقط بچههای دی ماه اضافی بودن !!
الان با قر دادن شما چند تا جفنگِ دلقک تو خیابون فرشته که خیلی هم تابلو به سیستم وصل هستید کُل مشکلات کشور اقتصادی،بیکاری،فرهنگی،ا.ع.دام.ها….حل شد.!!
از پوست اندازیِ اجباری عبور کنیم.
جاویدشاه🇮🇷
بچه ها شماها از شومیز میگین که زشته و بیریخته
یک زمانی مانتو دکمه دار مد بود و روسری گنده!
بعد که مانتو جلو باز اومد ملت تا مدت ها به دیدن خشتک دخترا عادت نداشتن...
خیلی راه اومدیم تا اینجا
خیلیا کشته شدن، به خیلیا تجاوز شد، خیلیا هزینه دادن ...
سر من تو زندگیم برای هیچی گریه نکردم
هربلایی سرم اومد هرگرفتاری پیش اومد صبوری کردم و تلاش کردم ازش فقط بیرون بیام
اما هربار یاد 18/19 دی میفتم هربار عکس جاویدنام هارو میبینم یا اون اهنگ معروف پلی میشه نمیتونم جلوی اشکامو بگیرم
نه میبخشیم نه فراموش میکنیم
قبلا گفتم بازم میگم، بعد از این همه رنج و عذاب و سختی و فشار و انتظار حقمون نبود گیر یه کصخول مادرجنده ای مث ترامپ بیفتیم، حتی اگر همه اینا سیاست و بازی باشه و در نهایت کار خودش رو بکنه ولی هر چیزی یه حدی داره و هر اتفاقی یه گلدن تایمی داره.
این کسایی که چند وقت دیگه برای محرم میریزن تو خیابون
عزاداریشونو اشک ریختن هاشونو باور نکنیدااا
حسین حسین کردناشونو باور نکنیدااا
برای بچه های حسین گریه کردن باورنکنید
برای فاطمه و زینب گریه کردن باور نکنید
اینا همون هایی هستن که ۴۰ هزار هم وطنشون تو ی شب کف خیابون زیر گلوله جون دادن
ولی حتی خم به ابرو نیاوردن …
اکثرا هم خود قاتل همین جوونها بودند…
فکر میکردم آماگی روانی دیدن اهتزاز پرچم رژیم تروریستی شیعهی اشغالگر ایران در عرصههای جهانی رو دارم در حالی که اشتباه میکردم. البته میدونم که در دنیایی زندگی میکنیم که توش آدولف هیتلر المپیک برگزار کرد، ولی این چیزی از عذابش کم نمیکنه.
امروز یه دوستی چندین و چند ساله تموم شد. چرا؟ چون گفتم عادیسازی نکنید. غذا و سفر و مهمونی و دیت و زندگی تخمیتون رو واسه خودتون نگه دارید و بذارید اینستاگرام و توییتر سیاسی بمونه. ولی نمیفهمن چون درکی از جنایت ندارن، چون هنوز نوبت خودشون نشده.
هر روز تنهاتر میشم تو این کشور.
دیروز برای کاری رفته بودم میدونِ.....؛
همون میدونی که شب سوم فراخوان (۲۰م دیماه) اونجا بودم.
یک دیوار رو دیدم. رنگ سفید زده بودنش.
ساعت ۸ شب، ۲۰م دیماه:
اون میدون پر از مامور بود و لبریز از جمعیت مردم. همه با لباس تیره و ماسکی بر صورت. صدای فریاد و عربده بود و شلیک هوایی و بوی دود و اشکآور.
میون اون شلوغی و ازدحام و استرس،
یک جوان آمد با کولهپشتی بر دوش و کلاه کاسکت بر سرش.
جلوی چشم اونهمه مامور اسپری رو از کیفش در آورد و شروع کرد به شعار نوشتن روی اون دیوار:
"جاوید شاه / پهلوی برمیگرده"
مامورها حمله کردن سمتش. مردم باهاشون درگیر شدند و جوان لای جمعیت گم شد و دیگه ندیدمش.
نمیدوید. نمیترسید، فرار نمیکرد. استوار راه میرفت. با قدی که به زحمت به ۱۷۰سانت میرسید.
اون دیوار رو رنگ زده بودند. اما لحظهلحظهی اون شب رو برام زنده کرد، و تمام وجودم دوباره سرشار از احترام شد برای آن جوانی که چهرهاش را ندیدم و برای تمام زنان و مردانی که در آن میدان و در سرتاسر کشور در آن ۴شب حماسه آفریدند. حماسهای از میهنپرستی، آزادیخواهی، شرافتمندی، همصدایی، و شجاعت، شجاعت و شجاعت.
چه مردمی، چه جوانهایی، چه شجاعتی!
از طرف آن جوان هموطنم مینویسم:
#جاویدشاه
#این_آخرین_نبرده_پهلوی_برمیگرده
۱۸دیماه، خیابان ستارخان و آریاشهر؛
ساعت ۷:۳۰ از سمت.... به سمت فلکه دوم آریاشهر به راه افتادیم. خیابان تاریک و خلوت بود و نگران بودم که آیا از فراخوان استقبال میشه یا نه.
از ساعت ۷:۴۵ ناگهان شرایط چرخید. مثل روز رستاخیز بود و سیل جمعیت از هر کوچه و ساختمان بیرون میآمد در ستارخان به هم میرسید.
جمعیتمون از چندنفر یکهو شد چندصد نفر و ناگهان چندین هزار نفر و جلوتر، چند ده هزار نفر؛ در یک خیابان، از محلهای فرعی در تهران.
به دوستانم زنگ زدم، در محلههای مختلف؛ نارمک، تهرانپارس، مجیدیه و سیدخندان، بلوار فردوس، هفتتیر و میدان ولیعصر، یوسفآباد، ونک و میرداماد، پونک، نازیآباد و شاپور، هاشمی آریانا، ۳۰متری جی، شهر قدس، اسلامشهر، قلعه حسنخان، و حتی پاسداران و تجریش و زعفرانیه. با هرکس حرف میزدم، همه همین رو میگفتند: "باورت نمیشه چه جمعیتی آمده. تهران دست ماست".
"تهران دست ماست"؛ قشنگترین جملهای که میتونستم بشنوم.
شعارها "جاویدشاه" بود و این آخرین نبرده پهلوی برمیگرده و مرگ بر خامنهای و فریاد "ایران ایران" و...، که همگی دیدهایم شنیدهایم در محلههای خودمون یا در ویدئوها.
از هر تیپ و سن و سالی که فکرش را بکنید در جمعیت بود. پیر بود و جوان، زن و مرد. محجبه و بیحجاب. پیرزن و پیرمرد با عصا و واکر. خانوادههایی با فرزندان خردسال و نوجوانشان. زن باردار و پابهماه. دانشجو و دانشآموز و بازنشسته و غیره و غیره.
در یک کلام، یک "ایران" به خیابان آمده بود، با یک خواسته: سرنگونی رژیم ننگین ج.ا و بازگشت پهلوی و پادشاهی به کشور.
در میان جمعیت و بخصوص در راس آن (که البته نمیتوانستی ابتدا و انتهای جمعیت را پیدا کنی) جوانان زیبا و پرانرژی بودند. نسل شیک پاسارگادی. جوانهایی که دیدن هر کدامشان و شور و شوق و شجاعتشان، امید به آیندهی این کشور را در دلت دوچندان میکرد.
ماموران سرکوب از قبل از شکلگیری جمعیت در خیابانها موضع گرفته بودند. چراغهای خیابانها را خاموش کرده بودند و مانوور میدادند و عربده میکشیدند و تهدید میکردند و باتوم میزدند. ابتدا هم موفق بودند در ترساندن مردم. سیل جمعیت که ناگهان زیاد شد و خیابان مالامال جمعیت شد و بسته شد ناگهان اما ورق چرخید و غیب شدند. عقبنشینی کرده بودند به چهارراهها و میادین اصلی.
جمعیت شعار میداد و جلو میرفت تا اینکه مامورها ناگهان جلویمان سبز شدند. با موتورهایشان و اسلحههایشان و لیزر سبزرنگشان.
ساعت حدود ۹ شده بود که اولین حمله را کردند.
لیزر سبز انداختند و پشت سرش سیلی از گاز اشکآور و بمبهای صوتی مهیب.
جمعیت ترسید و بعضیها پا به فرار گذاشتند.
زیبایی ماجرا اینجا بود. اکثریتی از جمعیت حاضر به فرار نشد. فریاد "فرار نکنید" و "نَدَوید" از میان جمعیت بلند شد و شعار نترسید نترسید ما همه با هم هستیم.
جمعیت انسجام خودش را حفظ کرد.
اولین بار بود که در تمام این سالهای اعتراض و تظاهرات چنین چیزی میدیدم. مگه میشد اینهمه شجاعت و انگیزهی جمعی.
(اینکه میگویم بمب صوتی و اشکآور، الان میگویم. در آن لحظات نمیدانستیم دقیقا چیست و خیلیها فکر میکردند گلولهی جنگی هم هست و با اینحال همه ماندند. شاید هم گلوله هم لود و من ندیدم).
پیرترها و به عقب جمعیت رفتند و ۲۰-۳۰ ردیف اول فقط جوانها بودند، چه جوانهایی مردم. چه جوانهایی!
جمعیت در میان دود اشکآور و صدای بمبها خودش را پیدا کرد و صدای شعارها بلندتر شد. عدهای سطل آشغالها را آتش زدند برای مقابله با دود اشکآور.
سرکوبگرها (حدود ۳۰ موتور دو ترکه، با موتورهای سنگین) شروع به جلو آمدن کردند و رگبار اشکآور روی سرمان بود.
ناگهان جمعیت به سویشان روانه شد. فریاد "نترسید، حملههههه" بلند شد و چندهزار نفر همزمان به سمتشان دویدند. با دست خالی، بدون هیچ سلاحی، دوان دوان به سمت "مرگ یا آزادی".
موتوریها صحنه را که دیدند سر و ته کردند و فرار کردند. جمعیت سر از پا نمیشناخت و فریاد شادی و شعار بلندتر شد.
مشابه این اتفاق دو بار دیگر افتاد؛
ساعت ۹:۳۰ آمدند، لیزر سبز انداختند و اشکآور و بمب صوتی و جمعیت فراریشان داد،
و ساعت شد ۱۰:۱۵؛
آنتن موبایلها قطع شد. اینترنت هم.
موتوریها آمدند،
لیزر سبز انداختند و اشکآور،
و ناگهان سیل گلوله. با تکتیر و قناصه؟ نه.
رگبار مسلسل به میان جمعیت فشرده.
پیر و جوان ایرانی بود که مثل برگ درخت بر زمین میافتاد.
جمعیت فریاد میزد و دنبال راه فرار بود. چشمها میسوخت و همهجا دود بود،
و هر چند قدم که میرفتی چند نفر جلویت و کنار و پشت سرت به زمین میافتادند.
خدایا، چه اتفاقی داره میفته؟
هموطنان عزیزم، مردم شریف ایران، جلوی چشمم دارن قتلعام میشن؛ "قتلعام"!
جنایت از ج.ا زیاد دیده بودم در تمام این سالها. اما اینشکلیش رو تاحالا ندیده بودم. ایکاش نمیدیدم. ایکاش
⬇️
غلامحسین ساعدی پزشک و روشنفکر چپ زمان آریا مهر گفته بود «هر روز توی این مملکت مهمانی بود، جشن هنر راه می انداختند…»
ولی حیف زنده نیست ببیند، آرزویش برآورده شد، حالا هر شب ، یکی در میان جنگ است.
۵ ماه گذشت.
۱۸ دی یک حماسه بود، باور نکردنی بود. ساعت هفت و نیم که داشتم میرفتم دنبال دوستام تا بریم تو خیابون دیدم دسته دسته مردم چهار نفر، پنج نفر، دو یا سه نفر از تو خونه هاشون در اومدن و دارن میان تو خیابون. باورم نمیشد واقعا. بچه ها رو که سوار کردم و اومدیم تو خیابون اصلی اون چیزی رو که با چشمام دیدم عجیب بود، خیابون پر شده بود، اینکه میگم پر واقعا پر بود. خیلی حس خوبی بود، به دوستام گفتم بچه ها تا شنبه صبح تهرانو فتح میکنیم، اما این بی همه چیزا کشتنمون، صد هزار نفرمون رو کشتن، قلبمون پاره پاره شد. هیچوقت اون شبا رو یادم نمیره، تصویر تک تک لحظههاش جلوی چشممه.
۱۸ دی دوستان با هیچ ویدیو و عکسی قابل بازگو نیست، خیلی حماسی بود، خیلی اتحادمون قشنگ بود.
اگر اسرائیلیها یک هفته اینترنت غزه را قطع کرده بودند، ناوگانی مشتمل بر ۱۵۰ فروند کشتی از اروپا به راه میافتاد تا دهها هزار گیرنده استارلینک را به مردم مظلوم غزه برسانند.
و اگر در این مسیر اسرائیلیها به این رقاصههای مثلا حقوقبشری از گل نازکتر میگفتند وزرای خارجه اتحادیه اروپا یکی پس از دیگری سفرای اسرائیل را احضار میکردند و دهها مقام اسرائیل را به اروپا ممنوعالورود میکردند.
اما سه ماه تمام، که ج.ا. ۹۰ میلیون ایرانی را در تاریکی مطلق نگه داشت، تمام این اروپاییها و فعالان حقوق بشر این قاره خفقان مرگ گرفته بودند.
این تصویری واضح از کثافتخانهای است که چپ جهانی به نام حقوق بشر برپا کرده.
میلیاردها دلار پول و فاند در لابلای این لجنزار جابجا میشود که هر جا دلشان خواست وامصیبتا سر دهند و هر جا با آرمانهای چپ سازگار نبود، سکوت اختیار کنند.
گویا ۹۰ میلیون ایرانی، زائدهای بر خاورمیانه هستند و انگار آنجا انسانی وجود ندارد که این جماعت نگران حقوقش شوند.
نه کشتار ۴۰هزار ایرانی تکانشان داد و نه ۸۵ روز آپارتاید دیجیتال.
آیا گمان کردید که ما انقلاب شیر و خورشید را معطل این کثافتخانه میکنیم؟
ما مردم ایران، برای عبور از بزرگترین حکومت تروریست جهان، تنها یک متحد میشناسیم.
اسرائیل تنها کشوری است که حکومت و مردمش، بازو به بازوی مردم ایران به پیش میآیند.
به کوری چشم تمامتان، هر جا که به خیابان آمدیم در یک دست پرچم شیر و خورشید و در دستی دیگر، پرچم اسرائیل را علم میکنیم.
ما دست در دست اسرائیل از این روزهای سیاه عبور میکنیم و وجب به وجب ایران و خاورمیانه را از لوث وجود این تروریستها پاک میکنیم.
و در این مسیر، کمترین نیازی نه به دولتهای ورشکسته اروپا داریم و به دکانهای پر زرق و برق حقوق بشر این جماعت که به تنها چیزی که فکر نمیکنند، حقوق انسان است.