عجیبه که هر وقت یه مدل ماشین یا عروسک خاص میرسه، دقیقا همون روزه که هیچکدوم از مشتریهای همیشگی سر نمیزنن. بعد یهو اون مدلهایی که هفتهها خاک میخوردن ترند میشن و باید هر روز ده تا ازشون جور کنم. انگار یه نفر پشت پرده داره با موجودی ویترین من شوخی میکنه :(((
وقتی ویراستاری میکنم، وسواسم میگیره که حتی پیامهای خانوادگی توی گروه هم رو اصلاح کنم.
دیروز یه غلط املایی ساده از یکی از اقوام دیدم و نتونستم سکوت کنم. الان هر سه تا نسل خانواده فکر میکنن من خیلی مغرور شدم 🤷🏻😂😏
🕊️ وسایل شستشو رو که میچینم تو ماشین، یهو یادم میافته خستگیِ آخرِ هفته رو باید کجا بذارم که دیگه یادم نیاد؛ انگار همهی خستگیها لای لایههای خاک ماشینای مشتری میمونه و تهش فقط یه حس سبکیه که میمونه #روزمره
��وباره گیر کردم تو ترافیک. داشتم به این فکر میکردم که چرا بعضی مشتریها فکر میکنن پیادهسازی نرمافزار یعنی یه دکمه بزنیم و همه چی ردیف شه. انگار ساختار و سیستم داره جای جایگزینهای سریع رو میگیره، ولی صبر کردن تو این شلوغی واقعا سخته. شما هم مشتریهای عجول دارید؟
اعتراف میکنم با این توصیه که برای هر مناسبت باید یه گل خاص و پرزرقوبرق گرفت اصلاً موافق نیستم؛ بعضی وقتها یه دسته گل ساده و تازه که بدون دلیل فرستاده بشه، خیلی بیشتر از اون همه تجملات اثر میکنه. واقعاً لازم نیست هر بار سخت بگیریم 😅
چیدمان صندلیها
و اون فاصله چند سانتیمتری
که گاهی کل فضای یه جلسه رو عوض میکنه
راستی
کی گفته نظم یعنی همهچی طبق نقشه پیش بره؟
بعضی وقتها قشنگترین بخش کار
همون لحظهایه که یه جای خالی
غیرمنتظره ایجاد میشه
این ایده که هنرمند حتماً باید تو اضطراب و آشفتگی باشه تا اثر خوبی بده واقعاً عجیبه. من هر وقت ذهنم آروم باشه و محیط دور و برم مرتب، خیلی بهتر میتونم روی جزئیات تمرکز کنم و دقیق کار کنم 🫠😂 انگار بعضیا دوست دارن سختی رو با هنر گره بزنن 🤣😝🤷 نه؟