این فیلم تاریخی، تنها ویدیو از قمرالملوک وزیری در سال ۱۳۳۰ که در فیلم مادر به اصرار دلکش همبازی او شد و دقایقی با ویلون ناصر زرآبادی به خواندن غزلی از سعدی پرداخت....
او درآمد دوهزار تومان حاصل از فیلم را به بیمارستان شاهآباد اهدا کرد. قمر نخستین زن خواننده ایرانی بود که صدایش ضبط شد و نخستین زنی بود که در ایران بدون حجاب روی صحنه رفت. از او به عنوان پرآوازهترین خواننده زن آوازهای سنتی ایران یاد میشود.
او تقریبا همه ثروت خود را تا قبل از مرگ به کارهای خیریه اختصاص داد.
روحش شاد و یادش گرامی.
#قمرالملوک_وزیری
برای من عجیب و غریبه که چرا این همه صفحه هست که ظاهرا جنوبی اند واز حجاب مینویسند تحت عنوان برقع...عجیبه چی را می خواهند جا بندازند.تمام ایل و تبار من در جنوب بزرگ شدن و تمام کودکی و نوجوانی من در جنوب گذشته و تمام دهه شصت من روی برقع به قول اینا و برگه به قول مردم ان دیار کار کردم عکس گرفتم مصاحبه کردم ...همه راضیط کردم - اخرین سفرم به قشم بود هیج ایرانی در جنوب از برگه به عنوان حجاب استفاده نمی کرده یا برای پوشاندن صورت از گرما بود -یا نقش دلبری داشت یا یادگاری از دورانی بود که سربازان پرتقالی از توی پادگان دوربین می انداختن و زنها را می پاییدن -این سه نوع برگه باهم فرق داشت اخریش زنها وقتی می بستند از دور انها را مردان سیبل داری نشان می داد.. این جور سربازان پرتقالی را دور می زدن.من نمی دونم چرا دارند زور می زنن که بگن زنهای جنوب حجاب داشتن اخه تو اون گرما حتی لباس ها این قدر نازک بود و بدنها پیدا ..فقط یه گروه یا یه محله بودن تو بوشهر که چادر سیاه داشتن ..اسم محله ش یادم نیست.ما در کل دبیرستان شاهدخت فقط یک دختر چادری داشتیم که اونم از همون محله بود واویلاست اگر بخواهیم تاریخ یه منطقه را به خاطر علایق سیاسی وارونه جلوه بدیم ..نکنید دوستان...نکنید.میتوانید بنویسید که- مینار- داشتن که انهم تور سیاهی یا سفیدی بود که تا بناگوش همه را نشان می داد.تازه انهم دختران جوان سر نمی کردند کسانی مینار می بستند که پا به سن بودند.
سعید لیلاز:
"بسته دیگه #دزدی بابا!
بانکها سالی ۴۰ میلیارد #دلار دزدی میکنند!
۲۵ سال است #قدرت_خرید ملت را ثابت نگهداشتید اما در این مدت ۱۰۰درصد رشد اقتصادی داشتید. این ۱۰۰درصد رشد اقتصادی پولش کجاست" ...
ثبت تصویری شگفت انگیز
بازوی کهکشان راه شیری بر فراز اشتران کوه.
تصویربردار، «مهدی نورمحمدی» بعد از پنج سال تلاش موفق به ثبت این تصویر شد.
#ناسا_فارسی
.
اینستاگرام مهدینورمحمدی:
https://t.co/URTgA7vV3L
پارک «مینیورلد» ملایر (جهان کوچک) به عنوان نخستین مجموعه مینیاتوری در خاورمیانه و چهارمین پارک مینیاتوری جهان، یکی از شاخصترین جاذبههای گردشگری ایران به شمار میرود؛ مجموعهای که با گردآوری ماکتهایی دقیق و هنرمندانه از مشهورترین آثار تاریخی، فرهنگی و معماری جهان، تجربهای متفاوت از سفر را برای بازدیدکنندگان رقم میزند.
در این پارک، علاقهمندان میتوانند در مدت زمانی کوتاه، از شکوه تختجمشید و میدان نقش جهان تا عظمت برج ایفل، تاجمحل و دیگر بناهای شناختهشده جهان بازدید کنند و جلوهای کوچک اما واقعگرایانه از شاهکارهای معماری را از نزدیک ببینند.
طراحی دقیق ماکتها در کنار فضای سبز، آبنماها و محوطهسازی چشمنواز، فضایی آرام و دلنشین ایجاد کرده که «مینیورلد» را به مقصدی جذاب برای خانوادهها، گردشگران و علاقهمندان به عکاسی و معماری تبدیل کرده است.
این تصاویر را مریم رحمانی ثبت کرده و در خبرگزاری ایسنا منتشر شدهاند.
@smrasnafi@omidhosseini80 بزرگوار، مرحوم لاریجانی اولین کسی بود که به موسوی تبریک گفت!
داستان چیز دیگری بود. مدارک بسیاری همان زمان در مورد تقلب منتشر شد.
تار ایرانی در طاق کسری
تک نوازی علی قمصری در اوایل دیماه، در ایوان مدائن
«تار ایرانی» این سفرها را نه برای نمایش تفاوتها، بلکه برای یادآوری پیوندهای فرهنگی روایت میکند.
نام اثر : وطن من / آهنگساز : استاد مشکاتیان
سندی که جمهوری اسلامی هیچوقت به شما نشان نداد و نخواهد داد!
در سال ۱۳۷۴ (۱۹۹۵)، یک فروند هواپیمای مسافربری بوئینگ ۷۰۷ ایرانایر با ۱۷۴ مسافر و خدمه در مسیر تهران به کیش ربوده شد. سوخت هواپیما رو به پایان بود و پرواز در آستانه یک فاجعه و سقوط حتمی قرار داشت.
خلبانان سراسیمه از کشورهای عربی و به اصطلاح «برادر و همپیمان» رژیم یعنی عراق، سوریه و لبنان درخواست فرود اضطراری کردند، اما همگی بیرحمانه درها را به روی مسافران بیگناه ایرانی بستند و اجازه فرود ندادند.
اما پشت پرده این بحران چه گذشت؟
تنها کشوری که فرودگاه خود را باز کرد و جان ۱۷۴ ایرانی را از مرگ حتمی نجات داد، کشور اسرائیل بود.
آنها نهتنها اجازه فرود دادند، بلکه بر پایه اصول انسانی، از هموطنانمان با گرمی استقبال و پذیرایی کردند. پزشکان اسرائیلی تکتک مسافران را معاینه کردند، برایشان اسکان و آرامش فراهم شد و همه سالم به ایران بازگشتند.
نکته تلخ و خندهدار ماجرا اینجاست که بسیاری از همان مسافران پس از بازگشت، از رفتار انسانی و مهماننوازی اسرائیلیها تعریف کردند و همین مسئله، تبلیغات رژیم را بهشدت زیر سؤال برد.
این ماجرا بهخوبی نشان میدهد چه کسانی واقعاً به فکر جان ایرانیان هستند و چه کسانی ثروت ملی ما را صرف گروههای تروریستی و دشمنیهای سیاسی میکنند.
تاریخ فراموش نخواهد کرد.
#زنده_باد_اسرائیل
فردوسی از زبان جامی:
«فردوسی - رحمه الله تعالی، وی از طوس است و فضل و کمالات وی ظاهر, کسی را که چون شاهنامه نظمی بود چه حاجت به مدح و تعریف دیگران؟
می گویند که وی به دهقنت مشغول می بود، بر وی تعدی رفت، به قصد تظلم روی به غزنین که تختگاه سلطان محمود بود آورد و چون به آنجا رسید و بر باغستان آنجا می گذشت، دید که سه کس نشسته اند و به معاشرت اشتغال تمام دارند، دانست که از ملازمان سلطانند.
با خود گفت پیش ایشان روم و از ایشان کیفیت حال معلوم کنم چون نزدیک ایشان رسید از وی متوحش شدند و گفتند: مجلس ما را منغص خواهد ساخت، هیچ به از آن نیست که چون بیاید گوییم ما شاعران پادشاهیم و با غیر شاعران صحبت نمی داریم، و سه مصراع بگوییم که رابع نداشته باشد، پس گوییم هر کس مصراع رابع بگوید با او صحبت می داریم و اگر نه ما را معذور دارد.
چون به ایشان رسید آنچه با خود مخمر ساخته بودند با وی بگفتند گفت: آن مصراعها که گفته اید بخوانید!
عنصری گفت: «چون عارض تو ماه نباشد روشن»
فرخی گفت: «همرنگ رخت گل نبود در گلشن»
عسجدی گفت: «مژگانت همی کند گذر از جوشن»
چون فردوسی این سه مصراع بشنید بر بدیهه گفت: «مانند سنان گیو در جنگ پشن»
ایشان از آن متعجب شدند و از قصه گیو و پشن استفسار نمودند آن را مشروح باز گفت. بعد از آن به مجلس سلطان افتاد و مقبول نظر وی شد و وی را گفت: مجلس ما را فردوس ساختی و بدان سبب فردوسی تخلص کرد.
و چون چندگاه برآمد به نظم شاهنامه مأمور شد هزار بیت بگفت و پیش سلطان آورد، تحسینها یافت و هزار دینار زر سرخش انعام فرمود پس در مدت سی سال شاهنامه را تمام ساخت و پیش سلطان آورد و به دستور آنچه پیشتر واقع شده بود در مقابله هر بیتی یک دینار زر سرخ توقع می داشت.
حاسدان خوض کردند و گفتند: شاعری را چه قدر آنکه وی را بدین قدر عطا سرافراز گردانند و صله وی را بر شصت هزار درم قرار دادند فردوسی از آن معنی برنجید.
می گویند در آن وقت که آن درمها را آوردند وی در حمام بود، و چون از حمام بیرون آمد بیست هزار درم به حمامی داد و بیست هزار درم به فقاعی که فقاعی چند آورده بود و بیست هزار به آن کسانی که آن را آورده بودند، و سلطان را به چهل بیت کمابیش مذمت کرد که از آن جمله است این چند بیت:
اگر شاه را شاه بودی پدر
به سر بر نهادی مرا تاج زر
نیارست نام بزرگان شنود
چو اندر تبارش بزرگی نبود
درختی که تلخ است آن را سرشت
گرش در نشانی به باغ بهشت
سرانجام گوهر به کار آورد
همان میوه تلخ بار آورد
پس از آن مخفی شد هرچند وی را طلب کردند نیافتند بعد از چندگاه خواجه حسن میمندی که مرتبه وزارت داشت در شکارگاهی بیتی چند از شاهنامه بتقریبی که واقع شده بود بخواند.
سلطان را بسیار خوش آمد، پرسید که این شعر کیست؟ گفت: شعر فردوسی از کرده خود پشیمان شد و فرمان داد تا شصت هزار دینار زر سرخ با خلعتهای خاص نامزد فردوسی کنند و به طوس برند، اما طالع مساعدت نکرد، چون آن عطیه را به یک دروازه طوس درآوردند تابوت فردوسی را از دیگر دروازه بیرون بردند، و از وی وارث یک دختر مانده بود.
آن را بر وی عرض کردند، همت ورزید و قبول نکرد و گفت: مرا چندان مال و نعمت که کفاف معیشت باشد موجود است به، احتیاج آن ندارم گماشتگان سلطان آن را به عمارت رباطی در آن نواحی صرف کردند.
خوش است قدرشناسی که چون خمیده سپهر
سهام حادثه را کرد عاقبت قوسی
برفت شوکت محمود و در زمانه نماند
جز این فسانه که نشناخت قدر فردوسی»
-جامی, بهارستان، روضه هفتم
من خیلی با آقای خمینی رفیق بودم در حقیقت رفاقت من با مصطفی پسر آقای خمینی من را به ایشان بسیار نزدیک کرد یادم هست سال ۱۳۴۱ در راه قم به خمین نزدیک اراک در اتومبیلی که من راننده اش بودم و مصطفی در صندلی جلو کنار من بود و آقای خمینی عقب نشسته بود بساط یک بستنی فروش را دیدیم مصطفی به من کفت هوس بستنی نکردی من گفتم دلم میخواهد اما پولی ندارم روی من حساب نکن مصطفی به شوخی گفت مفداری پول خمس پدر دستم هست نگهدار تا بخرم ناگهان آقای خمینی که در حال چرت زدن بود با غیظ از خواب پرید و تشر زد که با پول سهم امام حتی شوخی هم نکنید این ماجرا گذشت و بستنی هم نخوردیم و بعد از تبعید خمینی دیگر ایشان را ندیدم یکبار فقط به عراق رفته بودم و ایشان را دیدم ، سال ۵۸ قم بودم دیدم بدنبالم آمدند و مرا پیش خمینی بردند خمینی گفت برایت حکم خاص موقت زده ام آفای لاهوتی قبل از شما رفته است کار ایشان متفاوت است شما میروی و مشکل اختلاف بین کمیته و سپاه در همدان را بدون داغ و درفش و با پول حل میکنی و بر میگردی . همان لحظه کیسه بزرگی پول آوردند و خمینی شخصا تحویلم داد گفت این پول را بردارید وبه صلاح دید خود هزینه کنید تا مشکلات بین سپاه و کمیته حل شود! پول پانزده میلیون تومان بود به آقای خمینی گفتم این پول بدون حساب و کتاب دست من چگونه هزینه شود؟گفت من شمارا قبول دارم این پول دست شماست و بصلاح دید خود خرج کنید و کسی حساب و کتاب از شما نمیخواهد.نمیدانم چرا خاطره اراک و عصبانیت ایشان برای بستنی خریدن مصطفی بخاطرم آمد و از ایشان دلیل آن حساسیت برای یک ریال و این بی خیالی برای پانزده میلیون تومان راگفتم ایشان رک و پوست کنده گفتند آن زمان اختیار تصرف در اموال امام زمان را نداشتم الان دارم! این جمله مرا تکان داد همان زمان فهمیدم قدرت آقای خمینی را تغییر داده است خمینی دیگر آن آدمی نبود که میشناختم! سه ماه در همدان درگیر کار بودم و ریالی هم هزینه نکردم چون نیازی نبود دوطرف از نخست وزیر بودجه داشتند موضوع با برکناری چند نیروی ارشد سپاه و کمیته و جابجایی چند نفر دیگر حل شد البته دران موضوع هم دخالتی نداشتم همه را آقای لاهوتی حل کرد و بتهران بازگشتم و پول را به دفتر پس دادم و دیگر خمینی را علیرغم پیغام های متعدد از طرف احمد آقا ندیدم و کاری در حکومت نگرفتم.
بخشی از خاطرات شفاهی حجه الاسلام مهدی طباطبایی کاشانی