احساس میکنم قلبم رو از جاش درآوردن، تیکهتیکهش کردن، کوبیدنش و بعد از کلی فشردن، برگردوندن سر جاش. یه چیزی شبیه اینه که ساعتها دویده باشی و گرفتگی رو، بهجای پاهات، توی قلبت احساس کنی.
یا ربّ! من طاقت و صبر و هی پروموت شدن نمیخوام که... یعنی میگم؛ نمیشه اینجوری پیش نره داستان:) میدونم نفهمیدمااا، ولی خودت ببین چقدر غمناک بود. الان یعنی واقعا میخوای بگی همه چی تمومه و برو ادامه بده؟ برمیگردی جایی که بودی منتها نه جوری که بودی...
استاد داره میگه:«شاید یه کامنت مثبت یا یه چیز کوچیک که در طول روز دریافت میکنیم ممکنه با رنجمون برابری نکنه اما میتونه مرهمی باشه برای تحمل دوزخمون»
فیلمنامه رو دقیق خونده بودم. دیالوگها رو هم کامل حفظ بودم ولی احساس میکنم نقشِ در نیومده انگار این وسط خیلی تو نقشم فرو رفتم و یادم رفت همه چیز (دنیا) بازیه.
امروز ۷.۵ آقای تاکسیی اینجوری بود که چرا آشفتهای، لبخند بزن... همینجوری آفرین. حالا برای سلامتی خودت و خانوادت صلوات بفرست تا برسیم. نگران نباش هر جا بگی میبرمت حتی بانک داشت کلهم رو خراب میکرد که باز گفت خودت رو اذیت نکنیا نشد؛ نمیخوام. وا مرد تو از کجا اومدی سر صبح. لاو