زمان، رازآلودترین چالش انسانیست؛
جاییکه هویت و درک ما در دل آن شکل میگیرند.
بدون زمان، زندگی تهیست.
و آنچه این مفهوم را
به خیر یا شر،
به معنا یا پوچی نزدیک میکند،
نه خود زمان،
بلکه ذهن ماست،
و نگاهی که به خویش و جهان میاندازیم
تا در دل زمان، خاطرهای بسازیم.
از همان آغاز،هدف بازگشت به آغاز است.
این تاریخ مین��ی گیتی است.که اهورامزدا و اهریمن و انسان و ((کیهان)) دست در کار آنند. گیتی کارگاه شگفتی است و جهانیان هر یک به کاری آمده اند.
چنین استنباطی از تاریخ گیتی دایره وار است.
از کتاب سوگ سیاوش
نوشته
شاهرخ مسکوب
پیدایش گیتی و انسان هدفی دارد که باید در زمانی مقدر به انجام برسد.
انسان جان جهان است که بی یارمندی او جهان مرده بود،روشنی از یاری انسان رستگار است که اگر نبود اهریمن پیروز بود.
پس آن جنگ کیهانی در بستر زمان جریان دارد و از آنجاست که گاه گفته اند نخستین چیز که اهورا آفرید زمان بود.
کسی اینجا نیست
نگاه بی هویتی،من و تو را دنبال نمی کند.
کسی اینجا نیست
تا کودکانه قهقه زدن من و تو را
به باد نسیم صبحگاهی،به سخره بگیرد.
ترس دیدن و ندیدن نیست
ترس بی هویتی نگاه پر رنجیست
که غریبانه در کوچه باغ های جنوب
چشم به راه همان قهقه ی کودکیست
فقدان ندیدن و دیدن است.
ای رنج پنهان من
کسی اینجا نیست،
تا تکرر بوسه های تو را قضاوت کند.
رویای دویدن در سر داشتم
در پناه چشمانت،همچون ستاره ای درخشان که نشان راه کاروان رویا پرداز می شود
رویای رسیدن در سر داشتم
همچون دوبرادر گریان،
درپی خانه ای گمشده
واین شک،
که بی رحمانه از پی قدمهای لرزانم،دشنه به دست برای دریدن رویاهایم مرا دنبال می کند
رویای دیدن در سر داشتم
کودکانه باچشمان تازه به نور رسیده
دور شدن تو را می دیدم
این سلطه ی فکور است که بی رحمانه می تازد
بر آخرین پیکر رویاپردازان
چه عاطفه ای از میان رفته است
که این گونه خطر آفرین به تکرار رویاها قدم بر می دارد
کم سن تر که بودم تصور می کردم هر آن چیز که دنیا دارد از آن من است شاید این فلسفه کمال گرایی که از کودکی همراهم بود همچون زنجیری پاهایم را بسته بود.من هم یک آدم معمولی مثل تمام آدم های معمولی که در افکار خود چنگ می زنند برای رهایی از معمولی بودن.بچه تر که بودم سرعت زمان را حس نمی کردم، راست است سن که بالا تر می رود،بیشتر به این نوع نگاه می رسم که خبری نیست.شاید برای همین است که خیام تکرار می کرد:
چون نیست ز هر چه هست جز باد به دست
چون هست به هر چه هست نقصان و شکست
انگار که هر چه هست در عالم نیست
پندار که هر چه نیست در عالم هست
زنجیر ها را آرام آرام باز می کنم
همان گونه که به آهستگی،
خود را اسیر کردم
ترسهایم را فریاد می زنم
در این دوار سیاه گونه,
رهایی را صدا می زنم
زنجیر ها را آرام آرام باز می کنم
چه کسی پشت این فغان نشسته؟
چه کسی سکوت مر�� تبدیل به شیون می کند؟
چه کسی در پس این تاریکی نشسته؟
نزدیک به من
نعره های ذهن ناهوشیار منست
که بر دست و گردنم پیچیده
زنجیرها را آرام آرام باز می کنم
نوای من و گفت و شنود من است
سکوتم را می بلع��
هر نوای پویایی
رنجیست که سینه را می شکافد
سکوت جاودنگی ققنوس است
این چرخش دوار
آری
این ققنوس زیبای من است